گاهی فکر می‌کنم که چرا هرگز با هیچ شهری احساس نزدیکی نکردم؟ بیست‌ودو سال در مشهد، که پر بود از خاطرات بد – از بدترین خاطره‌ها- به کنار؛ نه به شکوه حافظیه‌ی شیراز دل بستنی بود، نه امواج دریای مازندران و نه آزادگی‌های ندیده‌ی میدان آزادی تهران!

احساس می‌کنم در تهرانی – که صد قافله دل هم‌ره اوست-  هم باید دل‌خوش‌کنکی باشد که آدم دل ببندد، وگرنه ساختمان تئاتر شهر، نورافکن‌های برج میلاد، سینما عصر جدید و مسافت میان چهارراه ولیعصر تا خیابان دمشق که به خودی خود دل‌گیر نبودند. یا مثلن در کافه نادری، اگر دلی برای دلداری «بوم بوم» نزده بود، چه احساسی بود؟! چرا کافه نادری و چرا کافه لاله‌زار نه؟!

شهری که در آن دلی نباشد و دلبری نباشد و دوستی و یادی و خاطره‌ای حتی، تهران باشد یا دزفول! چه تفاوتی می‌کند؟!

نزدیک سه سال پیش به تهران آمدم. همه‌ی پاتوق‌هایی که حدس می‌زدم حداقل یک‌بار گذرش به آن‌جا افتاده، بارها وجب کردم و فکر کردم که کاش بود... که اگر بود...

در اولین اردیبهشت تهران چشم‌هایم را بستم و آرزو کردم یک‌بار، فقط یک‌بار دست در دست او کشاورز را قدم بزنیم. هفت‌هزار بار دور ساختمان تئاتر شهر گشتم و او را تصور کردم که برای تماشای تئاتر آن‌جا است. فصل به فصل، ماه به ماه، هفته به هفته، روز به روز... آدم به آدم و قدم به قدم تهران را از بر کردم که شاید او هنوز باشد. شاید ببینمش. شاید این‌بار دیر نرسیده باشم.

آرزوی داشتن فقط و فقط یک خاطره، یک خاطره‌ی خوب در شهری که می‌شود دوستش داشت، با کسی که دوست‌داشتنی‌ترین است، عجیب است اما آرزویی است که شاید هرگز رنگ حقیقت به خود نبیند.

همین «شاید، هرگز» است که مجبورم می‌کند کمی خوش‌بین باشم به این‌که شاید واقعیت چیز دیگری است. شاید تقصیر از من است که حتی یک‌بار بدون خیالش هیچ خیابانی را سفر نکرده ام.

شاید بشود شهر را، تهران را با همه‌ی آدم‌هایش دوست داشت. آدم‌هایی که فحش می‌دهند، ناسزا می‌گویند، به‌خاطر بی‌ارزش‌ترین چیزها با هم سرشاخ می‌شوند و در بهترین حالت در گوش هم – با صدای بلند- لن ترانی می‌خوانند اما گاه و بی‌گاه دوست هم می‌دارند. شاید بشود تهران را به خاطر قلبش دوست داشت؛ به خاطر خودش. شاید بشود با او یکی شد و نبضش را احساس کرد.

شاید بهتر باشد «چشم‌ها را شست» و تهران را «جور دیگر دید»؛

تهرانی را که او روزی در آن نفس کشید، قدم زد، خاطره ساخت، خاطره شد... تهرانی را که او روزی دوستش داشت... دوستش خواهد داشت، می‌شود بیش‌ از این‌ها دوست داشت.

هوایت آفتابی باشد یا برفی، پر از دود باشد یا مثل امشب بارانی، دوستت دارم

تهران

 


موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست

تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 6:32 | نویسنده : روشین |
سعی می‌کنم فراموشش کنم؛ افکارم را به جهت دیگری می‌چرخانم. باید به بدی‌هاش فکر کنم. به نادیده گرفتن‌هایش، چشم‌هایش... به رفتن‌هایش، چشم‌هایش... به نبودن‌های همیشگی‌اش، به چشم‌هایش، چشم‌هایش، چشم‌هایش...

چشم‌هایی که هرگز نفهمیدم چه رنگی است؛ به رنگ خدا است، شاید و به وسعت هفتاد آسمان زیبا است. از عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبش راهی پنهان است بی‌شک تا بلور درخشان چشم‌هاش. از عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبی که بی‌کران است تا چشم‌هایی که آتشش زبانه می‌کشد در سردترین زمستان تاریخ؛ در تاریک‌ترین روز جهان.

شاید اگر روزنه‌ای به سوی دریایی‌ترین قلب زمین نبود می‌شد فراموش کرد؛ همه چیز را... همه‌ی محبت‌اش، بخشش‌اش، شب‌های شیرین بودن‌اش، خاطره‌اش و حتی آوای رویایی صدای‌اش را اما... چشمهایش...

قلب او را نمی‌شد تسخیر کرد؛ مانند بکرترین جزیره، در دوردست‌ترین نقطه‌ی یک اقیانوس؛ در سیاه‌ترین شب‌ها گوشه‌ای از وسعت بی‌کرانش پیدا است و پس از آن دیگر نیست. تنها می‌شود ساعت‌ها نشست و شرمسار از این بزرگی بی‌پایان گریست و در میان هق‌هق گریه به خواب رفت و در خواب اقیانوسی را دید که جزیره‌ای ناشناخته از آن به بیرون سرک می‌کشد و شاید خیره به کسی است که ناتوان از پر کردن ظرف کوچک ماهی‌ها، حتی جرات نگاه کردن به او را ندارد. می‌گریزد. از خواب هم می‌گریزد، از بیداری هم.

من و دوست داشتن قلب‌اش؟! این غیرممکن است. چطور می‌شود قلبی به این بزرگی را شناخت و چطور می‌شود ناشناخته دوست داشت اما... چشم‌هایش...

برای من همان یک روزنه کافی است. داشتن یک راز کوچک از بزرگ‌ترین مرد دنیا. شنیدن صدایش. دیدن لبخندش –که کم بود- رویای بودن‌اش. خیال گرمی لب‌هاش، بوسیدن دست‌هاش و چشم‌هایش...

امان از چشم‌هایش... می‌خواستم فراموشش کنم اما همین یک کلمه کافی بود تا... چشم‌هایش، چشم‌هایش، چشم‌هایش...

 


موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست

تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ | 23:36 | نویسنده : روشین |
ساعت‌ها غنیمت‌اند وقتی در ازای لحظه‌ای چشم بر هم گذاشتن، دیگر نیست کسی که بود. کسی که قبل از این بود.

همین چند ساعت پیش بود، دور «تئاتر شهر» می‌چرخیدیم و سیگار می‌کشیدیم و می‌خندیدیم. صدای قهقهه‌مان بلندترین آوایی بود که در آن ظهر خلوت بی‌آفتاب پیرمردان را از عمق نوستالژی روزی بیرون می‌کشید که گرچه بهترین روز نبود ولی بهتر از امروز بود. کارتون خواب‌هایی که در نور رنگ پریده‌ی خورشید سرد ماه آخر پاییز جای خوابی بهتر از صندلی‌های سنگی تئاتر شهر نسیب‌شان نشده بود، با تعجب سر بلند می‌کردند، نیم نگاهی می‌انداختند و دوباره خواب را به عنوان بهترین راه برای فرار از زمان انتخاب می‌کردند. شاید اگر می‌دانستند همین ساعت‌ها، همین دقایقی که می‌گذرند قرار است در سیاه‌چاله‌ی گم‌نامی از زمان قاتل خنده‌های ما باشند، انقدر شتاب نمی‌کردند.

از عشق‌های تاریخی من می‌گفتیم، از کتاب‌های نخوانده‌ی او و از آدم‌های عجیب ساکن پارک. گاهی آنقدر استادانه همه‌ی این‌ها را به هم ربط می‌دادیم و داستان می‌بافتیم که دوباره صدای خنده‌مان بلند می‌شد و این‌بار به ذهن‌های خیال‌پرداز خودمان می‌خندیدیم. این‌که چطور همه‌ی اجزای داستان بدون کوچک‌ترین اشکال منطقی کنار هم قرار می‌گیرند ودرست، در جای خود ایفای نقش می‌کنند.

در بین تمام این گفت‌وگو‌ها و خنده‌ها وقتی صحبت از حقایقی می‌شد که طعم شیرینی را هرگز نچشیده‌اند، باز ادامه می‌دادیم. انقدر می‌گفتیم و می‌گفتیم که دو خط موازی به هم می‌رسید، دو نقطه‌ی متضاد؛ و باز می‌خندیدیم. به همه‌ی رنجی که در تمام این سال‌ها کشیده‌ایم، می‌خندیدیم. به حس ناامنی که احاطه‌مان کرده بود، می‌خندیدیم. به درد می‌خندیدیم، به عذاب می‌خندیدیم؛ به زندان، به انفرادی... شاید که دیگر غصه پیدامان نکند. شاید دلش به حال سرخوشی‌مان بسوزد. شاید بگذارد همین هوای آلوده‌ی ولیعصر را نفس بکشیم. شاید اجازه دهد کمی، فقط کمی زندگی کنیم.

اما انگار رویای کارتون‌خواب‌های ولیعصر قوی‌تر از رویای ما بود. زمان گذشت. او باید برمی‌گشت. اما نه! باید کمی بیش‌تر می‌ماند. باید پیشنهادم را قبول می‌کرد؛ اگر پذیرفته بود کمی بیش‌تر بماند آن ساعت لعنتی را در خانه نبود.  تئاتر ساعت هفت و نیم شروع می‌شد؛ «دو دلقک و نصفی»؛ شبیه به چهارشنبه‌ی ما.

رفت اما خوشحال. نمی‌دانم او هم می‌دانست یا نه؟ او هم مثل من دلشوره داشت یا نه؟ شاید دلش می‌خواست از عذاب این بلاتکلیفی دردآور خلاص شود. لااقل آنجا دیگر نگران هر لحظه آمدن‌شان نیست.

او خوشحال بود. می‌خواست ناراحتی رد کردن پیشنهاد تئاتر را از دلم درآورد. می‌گفت: «انقدر عصبی نباش؛ اگر امروز نتونستیم عشق تاریخی‌ت رو ببینیم، اگر باهات عروسی نکرد، اگر هیچکی رو پیدا نکردیم که باهات عروسی کنه من حاضرم لگد به بخت خودم بزنم و بگیرمت. ناراحت نباش!»

همین‌طور گفت و خندید تا وقتی که مقصد من «میدان امام حسین» مسیر یکی از تاکسی‌ها بود. از هم که جدا شدیم هنوز در دلم می‌خندیدم. به همه چیز. به حرف‌هامان، به شوخی‌هامان، به خودم، به او، به همه‌ی مشکلات، به هر چه به جز خنده می‌خندیدم.

چند ساعت گذشت، نمی‌دانم. چند ساعت تا وقتی که آمدند، تا وقتی که او دیگر با من نبود، در خانه نبود، در تئاتر شهر نبود. در «مکان نامعلومی» بود که من نمی‌دانستم کجا است. نمی‌دانم چند ساعت گذشت که در سیاه‌‌ترین چاله‌ی زمان گم شد.

مگر ما چه می‌خواستیم جز اندکی لبخند؟ جز تمام کردن کتاب‌های نخوانده؟ چه می‌خواستیم به جز دوستی، به جز زندگی، به جز کمی هوا برای تنفس؟

نمی‌دانم! تنها می‌دانم که چهارشنبه بود، نزدیک ظهر بود، همدیگر را ملاقات کردیم و بعد با کوله‌باری از لبخند راهی شدیم؛ من و او.

امیدوارم که هنوز بخندد. به چهارشنبه‌ی تاریخی‌مان، به عشق‌های اسطوره‌ای من، به کتاب‌های نخوانده‌‌ی خودش، به هرچه سختی که پیش‌رو است، به شکنجه، به حبس، به زندان، به انفرادی... فقط امیدوارم باز هم بخندد.

 

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ | 10:13 | نویسنده : روشین |
... من حس می کنم گتسبی خودش اعتقادی به رسیدن این تلفن نداشت و یا شاید دیگر اهمیت نمی داد. اگر این موضوع حقیقت داشته باشد، لابد حس کرده بود که این کهنه دنیای گرم را از دست داده است و چون مدتی بیش از حد دراز با یک دنیای واحد زندگی کرده باید غرامت گزافی بپردازد. لابد از لابه لای برگ های وحشت انگیز به آسمانی نامانوس نگریسته بود و از کشف زشتی گل سرخ و سردی تابش آفتاب بر چمنی که هنوز درست تکوین نیافته بود، بر خود لرزیده بود. جهانی تازه که مادی بود، بی آنکه واقعی باشد؛ جایی که ارواح مفلوک که به جای هوا، رویا تنفس می کردند، در آن بی هدف سرگردان بودند... مثل آن شبه غریب خاکستر فامی که از وسط درختان بی شکل به سوی او پیش می آمد.


موضوعات مرتبط: کتاب پاره

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ | 2:27 | نویسنده : روشین |
قلب تو تنها لایق شعر بود و بوسه و نور. سال‌ها برایت از عشق گفتم؛ از دختری با شال طلایی که از سیاره‌ای دور به سوی تو آمده بود تا عاشقت باشد. از مسیری که هیچ مردی حتی توان گذشتن از آن را نداشت. من از انتهای دنیا آمدم. از جنگل ویرانی که در آن عشق کوچک‌ترین مفهومی نداشت و دوست، دوست را نمی‌شناخت. من از سرزمینی آمدم که مادران‌اش فرزند را با دست خود سنگسار می‌کردند و پسران‌اش خانواده‌شان را در بازار معرکه‌گیران به حراج می‌گذاشتند. من از قعر تاریکی‌ها به سویت آمدم تا تنها، عاشقت باشم. در تمام طول راه، با تمام زجرها کینه‌ای به دل نگرفتم. در بدترین روزها عشق ورزیدم. هرگز دوست داشتن را از یاد نبردم. قربانی شدم اما قربانی نکردم. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست شاهد این مصیبت‌ها باشم اما اسیرشان شدم. اسیر درد بی‌درمانی که وادارم کرد تمام سختی‌ها را با تمام وجود لمس کنم. من از جهنم آمدم. از جایی که ذلت و دشمنی و تفرقه، مثل سرب داغ ذره ذره در گلویم می‌ریخت و حنجره‌ام نای فریاد نداشت. در تمام این روزها فقط فکر می‌کردم به این که اگر همه‌ی ما راه درستِ دوست داشتن را آموخته‌ بودیم هرگز به این خفت مبتلا نمی‌شدیم.

زندگی در چنین شرایطی، با همه‌ی سختی‌هایش به من فهماند که مشکل نه بدبختی است، نه فقر و نه گرسنگی. هر جایی که قدم گذاشتم جای خالی عشق را حس کردم. تلاش کردم که تا می‌توانم دوست بدارم و برای دوست داشتن کسانی که لایه‌ی ضمخت نفرت روی قلبشان کبره بسته بود هیچ راهی بهتر از فهمیدن‌شان نداشتم؛ هم‌دردی به معنای واقعی؛ و مشکلی نبود؛ من درد همه‌ی آن‌ها را در گوشت و پوست و خونم احساس می‌کردم. تنها کمی نزدیک‌تر شدن کافی بود برای این‌که بفهمم چرا از دنیای به این بزرگی این جهنم بی‌رحم را برگزیدند. من آموختم که به جای دیگران باشم، به جای آن‌ها درد بکشم، به جای‌شان بخندم، گریه کنم... تمام این مدت یاد گرفتم و یاد دادم که برای آرام کردن گرگ‌ها، گرگ شدن راه چاره نیست. باید مهربان بود، باید دوست داشت و نمی‌دانی لمس محبت کسانی که سال‌ها بود جز کینه نمی‌دانستند چه لذتی داشت. انگار ستاره‌ای در تاریک‌ترین دقایق شب لبخند می‌زند.

قبل از اینکه بگویی دل‌واپس تمام دل‌واپسی‌های جهان هستی برایت از دختری نوشته بودم که دلش می‌خواست شیرین‌ترین لحظه‌ی جهان، سالروز تولدت، را در دنیایی جشن بگیرد که سراسر پر باشد از گل و لبخند و بوسه. دلش می‌خواست برایت از گلی بنویسد که گرچه «گاهی بداخلاق و کم‌حوصله و مغرور بود، اما ماندنی بود». دختری که دوست داشت در جهانی کنار تو باشد که شعر و آغوش و سرود، همین کم‌ترین‌ها، از مردمانش دریغ نشده. دختری که دلش به داشتن همین ساده‌ترین‌ها خوش بود. ساده‌هایی که امروز آرزوی هزاران نفر مثل او است. به حقیقت پیوستن تمام آرزوهایت را آرزو کردم چون فکر می‌کردم تو هم باید یکی از آن هزاران نفر باشی. تنها دلم می‌خواست از اعماق آوار فرود آمده بر سراسر این دنیای سیاست‌زده پرتویی از عشق بتابد. چشمه‌ای از زندگی بجوشد. دلم می‌خواست یک نفر دیگر آرامش را برای مردمانی آرزو کند که در هجوم این‌همه غصه، نه درد هستند، نه درمان.

برای زنده نگه داشتن همه‌ی این دل‌های پژمرده باید کاشتن گل لبخند و بذر محبت را از جایی شروع کرد. فرصتی برای اثبات دوستی به همه‌ی دنیا نیست اما می‌شود از همین‌جا شروع کرد و یاد‌آور مهربانی بود. می‌شود از همین‌جا لبخند کاشت. می‌شود خنده را بر لب‌های تو نشاند و با تو شروع کرد. می‌شود تو را دوست داشت و محبت را آموخت. وقتی عشق شیوه‌ای برای زندگی نیست، وقتی از مهربانی ما هیچ سهمی نصیب دوستان‌‌مان نمی‌شود، دوست داشتن یک دنیا ادعای کذب است و دروغ محض. با نفرت نمی‌شود بر نفرت پیروز شد، با کینه بر کینه، با جنگ بر جنگ... دیگر نمی‌شود.


موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست ، شازده کوچولو

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ | 6:7 | نویسنده : روشین |
فلسفه و بیماری تجمل

محو شدن ارزش‌ها و اهداف علوم و هنر در مفاهیم تجملی و انتزاعی از مشکلاتی است که نمی‌توان به سادگی نادیده‌اش گرفت. خصوصن وقتی پیامدهای سوء آن عادی‌ترین پیش‌آمدهای روزانه –مانند روابط- را نیز تحت تاثیر قرار داده‌است.

علوم انسانی به دلیل ارتباط مستقیم با جامعه بیش‌تر از سایر علوم در معرض آلوده شدن توسط این بیماری همه‌گیر فرهنگی قرار دارد. فلسفه به عنوان شاخه‌ای از این علوم و شاید به خاطر بار سنگین لغوی‌اش در این پیامد ضرر بسیار دیده است.

با مطرح شدن نظریه‌ای که کاربرد را کسر شان فلسفه می‌دانست، راه ورود تجمل به این علم هموار شد. از نقص‌های بی‌شمار این عقیده همین بس که نقش فلسفه‌ی کاربردی را در پیش‌برد علم فلسفه نادیده گرفته و در کنار دیگر شاخه‌های فلسفه و حتی به عنوان مکمل، ارزشی برای آن قائل نیست.

این نظریه پرسشی را برای مخالفینش پیش می‌آورد که «اگر فلسفه کاربردی در اجتماع نداشته باشد، فایده‌ی مطالب انبوهی که طی دوران تحصیل به دانشجویان آموخته می‌شود چیست؟ اگر فلسفه برای یافتن توضیح مشکلات اجتماعی و یافتن پاسخ برای این دست مشکلات کارایی ندارد، اشتغال‌زایی برای فارغ‌اتحصیلان این رشته به چه صورت است؟»

نتیجه‌ اینکه همان‌طور که طرد شدن دیگر شاخه‌های فلسفه با بهانه‌ی انتزاعی بودن به پایه‌ی این علم لطمه‌ی جدی وارد می‌کند، کنار گذاشتن فلسفه‌ی کاربردی در جهانی که علم، با سرعت و رو به تکامل در حال حرکت است، باعث راکد شدن و عقب‌ماندگی فلسفه نسبت به سایر علوم می‌شود.

مطالعه و تعمق در آثار فلاسفه‌ی گذشته شاهدی بر این امر است. در تاریخ فلسفه اکثر اندیشمندانی که به شهرت رسیدند، پاسخی برای معضلات موجود در اجتماع خود داشتند. در این زمینه علاوه بر افلاطون و ارسطو و کانت و هگل، می‌توان از صدرالمتالهین یاد کرد که در کنار عقیده‌شان مبنی بر اینکه «سعادت بشر در گروِ عقل و معرفت است» هرگز منکر تاثیر عمل در رسیدن به این هدف نبودند و علاوه بر معرفت اعمال نیک و بد انسان را مسئول سعادت یا عدم سعادت او می‌دانستند.

رابطه‌ی عکس میان دانستن ارزش‌های خوب بودن و عمل نکردن به آن‌ها نتیجه‌ی اصرار بر فلسفه‌ی نظری صرف و جای خالی فلسفه‌ی کاربردی در جامعه‌ی ما است.

علاوه بر این برای پویایی جریان فلسفی باید هم‌قدم با دنیا حرکت کرد. به این منظور اطلاع از متدهای آموزشی روز در سایر کشورها و به‌کارگیری آن در صورت نیاز امری اجتناب ناپذیر است.

با توجه به نظر اندیشمندان غیر ایرانی، مشکل ما در پرورش یک فیلسوف واقعی به این مسئله برمی‌گردد که آموزش فلسفه به کودکان را به اندازه‌ی آموزش در دانشگاه‌ها و موسسات جدی نمی‌گیریم. این در حالی است که پروفسور آمریکایی «متیو لیمپن» در سال 1960 وقتی در دانشگاهی واقع در نیویورک مشغول تدریس بود به این نتیجه رسید که دانشجویانش فاقد قدرت استدلال هستند و در سنین جوانی و بزرگسالی آموزش تفکر صحیح به آن‌ها غیر ممکن است. همین امر جرقه‌‌ای بود برای مطرح کردن ایده‌ای مبنی بر آموزش فلسفه به کودکان. به این ترتیب که نه تنها در مقوله‌ی فلسفه که در تمامی علوم، با بیان ساده و جذاب موضوعات درسی –به سبک داستان-  می‌توان تفکر خلاق در کودکان را پرورش داد. دلیل او برای انتخاب سبک داستانی، قابل درک بودن داستان و تقویت قدرت تخیل و خلاقیت بود.

روشی که دکتر لیمپن در کارگاه‌های آموزشی به کار می‌گرفت، به این صورت بود که موضوعات پایه‌ی فلسفی به صورت داستان خوانده می‌شد و بعد از آن کودک این فرصت را داشت تا سوالات خود را مطرح کرده و نظر خود را راجع به سوال دیگران یا سوال کلیدی معلم بیان کند. همین روش تدریس ذهن کودک را درگیر کرده و آن‌ها را برای تفکر و بحث و استدلال تشویق می‌کرد یا به اصطلاح «فلسفیدن» را به آن‌ها می‌آموخت.

هرچند با مشکلات موجود در فلسفه‌ی ایران، ممکن است عده‌ای به فکر تصحیح آموزش فلسفه در بزرگسالان و پرورش صحیح قدرت تفکر باشند اما تجربه‌ی اندیشمندان حوزه‌ی «فلسفه برای کودکان» نشان داده است که فلسفیدن هم مانند دیگر ارزش‌ها نیازمند نهادینه شدن است و واضح است که برای فرهنگ‌سازی زمانی مناسب‌تر از سنین کودکی نیست.

گرچه در ایران هم موسساتی به منظور تحقیق و آموزش آزمایشی فلسفه‌ برای کودکان مشغول به کار هستند. گروه‌های فعال در این زمینه معمولن با ترجمه‌ی کتاب‌های خارجی و دعوت از اندیشمندان سایر کشورها به کنفرانس‌ها و سمینارها با هدف تقویت تفکر انتقادی و خلاق در کودکان فعالیت می‌کنند. اما همان‌طور که گفته شد پاسخ مشکلات امروز فلسفه تنها با آموزش صحیح به کودکان مقدور است و این امر نیازمند تخصیص زمان و بودجه‌ی بیش‌تری در این زمینه است. شکی نیست که اهمیت دادن به این موضوع تبدیل به مهارتی می‌شود که به مرور زمان باعث شکل‌گیری تفکر خلاق، نقاد و خود اصلاح‌گر خواهد شد؛ امری ضروری که متاسفانه در جامعه‌ی ما کمتر به چشم می‌خورد. شاید به خاطر غلبه‌ی دیگر شاخه‌های فلسفه به فلسفه‌ی کاربردی است که امروز اکثر افراد جامعه –با هر سطح علمی- با دادن نظریه به دنبال اصلاح جهان هستند و کمتر کسی در زمینه‌ی عمل پیش‌قدم می‌شود. تفکر صرفی که حاصل آن بحث‌هایی در فضای مجازی در ستایش خوبی و نکوهش بدی است که در دنیای حقیقی کم‌تر اثری از عمل به آن‌ها دیده می‌شود. 

 

روزنامه مردم سالاری - 12 شهریور 1393


موضوعات مرتبط: روزنویس (New Section)

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 23:25 | نویسنده : روشین |
«شرمن الکسی» نویسنده‌ای است که از قلب یک قرارگاه سرخپوستی واقع در ایالت واشنگتن آمریکا برخواسته است. کتاب «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت» -همان‌طور که از نامش برمی‌آید- مجموعه خاطرات الکسی از دوران اقامت در قرارگاه است؛ خاطراتی که بنا به گفته‌ی وی، حقیقت، بخش بزرگی از آن را تشکیل می‌دهد.

الکسی در سال 1966 و در دورانی چشم به جهان گشود که تعبیض نژادی علیه سرخپوستان آمریکا گرچه به وضعیت متعادل‌تری نسبت به قبل رسیده بود ولی مشکلات ناشی از این نژادپرستی همچنان ادامه داشت. از مهم‌ترین این مشکلات جدا شدن اقلیت سرخپوست از اکثریت اجتماع و انزوای فکری و فرهنگی بود که در نتیجه‌ی طرد شدن و نپذیرفتن توانایی‌های این افراد به خاطر رنگ پوست و نژادشان نه تنها آنها را از نظر روحی متزلزل کرد بلکه سبب ‌شد به دلیل ترس از آینده شرایط حقیر و ناچیز خویش را تحمل کنند. از آسیب‌های ناشی از تهاجم فرهنگی نظام سرمایه داری که تمامی افراد جامعه‌ی سرخپوست هریک را به نحوی تحت تاثیر قرار می داد می‌توان به گرایش بی‌رویه‌ی الکل در میان بزرگسالان که به گفته‌ی الکسی «تیشه به ریشه‌ی جامعه‌ی سرخپوستی می‌زند» یا خلق قهرمان‌هایی بیگانه با فرهنگ و ارزش‌های سرخپوستی برای کودکان اشاره کرد که الکسی بی‌رحمانه به نقد و ریشه‌یابی این مسائل در آثار خویش پرداخته است.     

او در کتاب  «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت»  به شرح و نقد تمامی این مشکلات در قالب طنز می‌پردازد. شخصیت اصلی داستان، جونیور، که در اقامت‌گاه «اسپوکن» مشغول به تحصیل است، به قصد آموزش بهتر به مدرسه‌ای تمام سفید پوست در شهرک مجاور می‌رود. در این برهه او همزمان در حال مبارزه با دو مشکل است؛ از طرفی مبارزه با عقاید نژادپرستانه در مدرسه‌ی جدید و از سوی دیگر مبارزه با قبیله‌ای که به خاطر تعصب به او لقب خائن داده‌اند. الکسی نه تنها نژاد خود را پست‌تر از نژاد سفید پوستان نمی‌داند بلکه تصمیم برای تغییر را نیز خیانت تلقی نمی‌کند و از طرفی هم اصرار سرخپوستان برای پایبندی متعصبانه به دنیای منفعلی که برای خویش ترسیم کرده‌‌اند را عامل بسیاری از این مشکلات می‌داند. از این رو او نه جامعه‌ی سفیدپوست را جامعه‌ای متعالی می‌داند و نه جامعه‌ی سرخپوست را کاملن عقب‌مانده. زیرا از نظر او حقیقت مطلقی وجود ندارد و به همین شیوه هست که نمی‌گذارد در این کتاب ایده‌آلی کامل را تجربه کنیم.

 

 

برخلاف اکثریت جامعه‌ی سرخپوست که به خاطر ترس از تغییر، علاقه‌ای به خارج شدن از فضای امن و ثابت باورهای خشک و تغییرناپذیر خود نداشتند، الکسی مسیری را رو به تغییر باز کرد. او در این راه و برای رسیدن به هدف خویش که همان مبارزه با راسیسم و پرجودیسم بود از انتقاد به هیچ‌کس واهمه‌ای نداشت. او حتی جامعه‌ی سرخپوستی را که خود از بطن آن برخواسته‌بود در پیش‌برد این مشکلات بی تقصیر نمی‌دانست. او هرگز موجودیت مشکل را انکار نکرد. بلکه پذیرفت که تعصب و نژادپرستی از بزرگ ترین آسیب‌هایی است که جامعه‌ی دوگانه‌ی سرخ و سفید پیرامون‌اش از آن رنج می‌برد. به همین دلیل بود که تصمیم گرفت برای رفع و کاهش مصائب حاصل از نژادسازی و نژادگرایی، همکاری با سفیدپوستان را جانشین رقابت کند.

همین حقیقت‌گرایی و مبارزه با دروغ‌های رفتاری در جامعه به علاوه‌ی لحن طنزآمیز و رمزآلود نوشته‌های شرمن الکسی بود که باعث شد طرفداران زیادی از سراسر دنیا مجذوب نوشته‌های او شوند.

 


موضوعات مرتبط: کتابخور

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 3:11 | نویسنده : روشین |
«خیال می‌کنی این چیزها هرگز دامن‌گیرت نخواهند شد، که ممکن نیست چنین شود، که تو تنها آدم دنیا هستی که هیچ‌کدام از این بلاها سرش نمی‌آیند و آن‌وقت همه‌ی آن‌ها یکی یکی برایت اتفاق می‌افتد؛ درست همان‌طور که بر همه‌ی آدم‌های دیگر نازل می‌شود.»

«خاطرات زمستان» پل استر این‌گونه آغاز می‌شود و همین پاراگراف کوتاه مطلب مهمی را درمورد موضوع کتاب به خواننده منتقل می‌کند؛ برخلاف نام رمان و البته نقدهای فراوانی که آن را «خاطرات شخصی پل استر» معرفی کرده‌اند، در خاطرات زمستان سر و کار خواننده بیش‌تر با تجربیات نویسنده است تا خاطرات او. تفاوت خاطره و تجربه اما در شباهت‌ها است. خاطرات معمولن از لحظات خاصی در زندگی حکایت دارند که الزامن در همه‌ی افراد شبیه به هم نیست در حالی‌که تجربه را می‌توان رویارویی با مشکلاتی تعریف کرد که –حتی بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی- در اکثر افراد کم و بیش تکرار می‌شود؛ به همان نسبت تکرار اتفاقات تاریخی در جوامع مشابه شاید و البته در فضایی کوچک‌تر؛ اتفاقات مشابه درون فردی. به خصوص در این کتاب که تمام رویدادها با جزئیات تمام بیان شده‌اند؛  بازیگوشی‌های کودکانه، از دست دادن آشنایان نزدیک و تجربه‌ی حس گنگ فقدان، فراز و نشیب‌های زندگی کاری و احساسی و البته حس کردن قرابت مرگ در لحظه لحظه‌ی زندگی.

وقایع نگاشته شده در کتاب به قدری در زندگی شخصی خواننده ملموس و حس‌شدنی است که طبعن گاهی فراموش می‌کند منظور از ضمیر «تو» دوم شخص در نقل داستان خود او است یا نویسنده‌ای که خطاب به خودش می‌نویسد.

شاید بهتر باشد به خاطر ذکر دقیق جزییات، خاطرات زمستان را گزارشی نامید از شصت و سه سال زندگی پل استر؛ زندگی‌ای که تمام لحظات آن از ترس‌ها، هراس‌ها، تولدها، مرگ‌ها، احساسات و تاثیرات آن با ما قسمت می‌شود.

این سبک روایتی دقیق را می‌توان تاثیر سال‌هایی دانست که پل استر در آغاز دوره‌ی نویسندگی‌اش در فرانسه گذراند؛ سال‌هایی که به ترجمه‌ی آثاری از سارتر تا مالارمه گذشت. درک عمیق‌تر این تاثیرات با مطالعه‌ی «خاطرات زمستان» و فهم مضمون عامه‌پسندی که با نکات ریز فلسفی عجین شده‌اند کاملن امکان‌پذیر است.

پل استر با پایان شصت و سه سالگی رقیب بی‌رحم‌اش، زمان را بر خود چیره می‌بیند و نزدیک شدن‌اش به زمستان عمر را با تمام وجود احساس می‌کند. او همان‌طور که لحظه‌های زندگی‌اش را از پیش رو می‌گذراند، می‌اندیشد که با رسیدن به پایان فصل‌ها «چند صبح دیگر باقی مانده است؟» 


موضوعات مرتبط: کتاب پاره ، کتابخور

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 2:46 | نویسنده : روشین |
عطسه کردن و خندیدن، خمیازه کشیدن و گریستن، آروغ زدن و سرفه کردن، خاراندن گوش هایت، مالیدن چشمانت، فین کردن، گلو صاف کردن، لب جویدن، زبان زدن به پشت دندان های پایین، لرزیدن، سکسکه کردن، پاک کردن عرق پیشانی، دست کشیدن به موهایت - چند بار این کارها را انجام داده ای؟ چند بار آسیب دیدن انگشتان دست و پا و ضربه به سر؟ چند بار سکندری خوردن، لرزیدن و به زمین افتادن؟ چند بار چشمک زدن؟ چند گام برداشتن؟ چند ساعت قلم به دست ماندن؟ چند بوسه دادن و گرفتن؟ 

در آغوش گرفتن فرزندان نوزادت.

در آغوش گرفتن همسرت.

پاهای برهنه ات بر کف سرد اتاق وقتی از تختخواب بلند می شوی و به طرف پنجره می روی. تو شصت و سه سال داری. بیرون هوا خاکستری رو به سفید است و خورشید دیده نمی شود. از خودت می پرسی: چند صبح دیگر باقی مانده؟

دری بسته شده. در دیگری باز شده.

تو به زمستان زندگی وارد شده ای.

 

(خاطرات زمستان / پل استر / ترجمه ی خجسته کیهان / نشر افق) 


موضوعات مرتبط: کتاب پاره

تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 5:44 | نویسنده : روشین |
مراسم تشییع پیکر سیمین بهبهانی، جمعه 31 مرداد ماه از مقابل تالار رودکی تهران آغاز شد. در این مراسم چهره‌های سرشناسی از جمله جعفر پناهی، بهمن فرمان‌آرا، گوهر خیراندیش، مریم حیدرزاده، ضیا موحد، مهناز افشار و یغما گلرویی در کنار جمع کثیری از دوست‌داران هنر و ادبیات ایران زمین حضور داشتند.همچنین سخنان ابوالحسن تهامی نژاد، جواد مجابی، محمود دولت‌آبادی و محمدرضا شجریان در وصف بانوی غزل ایران، با خواندن قطعاتی توسط همایون شجریان، شهرام ناظری و صدیق تعریف همراه شد.

 

وداع با جان دلارای غزل ایران

شب گذشته «فریبرز رئیس دانا» عضو «کانون نویسندگان ایران» در صفحه‌ی فیسبوک خود با انتشار دل‌نوشته‌ای برای سیمین بهبهانی اعلام کرد که به خاطر تصمیم فرزندان سیمین مبنی بر خاک‌سپاری او در بهشت زهرای تهران، او و عده‌ی زیادی از اعضای این انجمن در این مراسم شرکت نخواند کرد. رئیس دانا در قسمتی از این نامه نوشته بود: «تو بودی که گفتی مبادا مرا به امامزاده طاهر نبريد، مبادا بياوريدم در اين بهشت زهرای عزا زده و مبادا از جلوی اين تالار دولتی آبروباخته راهم بيندازيد.»

علی‌رغم این مشکلات و گرمای طاقت فرسای آخرین روز مرداد، هزاران نفر از دوست‌داران سیمین بهبهانی با حضور در تالار وحدت در کنار خانواده و دوستان او با «جان دلارای غزل ایران» وداع گفتند.

یک متر و هفتاد صدم

پیکر سیمین بهبهانی در میان درودهای پی در پی مردم وارد تالار وحدت شد. «عباس سجادی» که اجرای این مراسم را به عهده داشت، ضمن سخنانی در بزرگداشت سیمین از ابوالحسن تهامی نژاد، داماد او، دعوت کرد تا به نمایندگی از خانواده‌ی بهبهانی در این مراسم صحبت کند.

تهامی نژاد ضمن تشکر از همه‌ی حاضرین بدون اشاره مستقیم به اظهارات رئیس دانا گفت: «سیمین وصیت کرده بود یا در امام‌زاده طاهر، در کنار همسر و نوه‌اش دفن شود یا در مقبره‌ی خانوادگی بهشت زهرا؛ فرزندان او گزینه‌ی دوم را انتخاب کردند، همین.»

او پیش از آنکه سخنانش را با شعری از سیمین به پایان برساند، در همین رابطه گفت: «پیکری که خداوندش آفریده است تا به خاک بپیوندد، چه باک که به خاک این گلستان سپرده شود یا به حرمت گلستانی دیگر.»

همچنین علی بهبهانی، پسر سیمین، در سخنانش او را یک مادر واقعی خطاب کرد و گفت که او تنها دلش می‌خواسته «یک متر و هفتاد صدم» وطنش باشد. 

همواره حقیقت است که پیروز می‌شود

با پایان سخنان تهامی نژاد که با فریاد «سیمین بهبهانی در قلب ما می‌مانی» توسط مردم همراه بود، جواد مجابی، شاعر و نویسنده‌ی سرشناس ایرانی به روی صحنه رفت. وی با اشاره به سبک نو سیمین در غزل گفت: «شاعری ماندگار می‌شود که هم‌سرنوشت ملتش باشد و سرگذشت او سرگذشت مردم آن کشور وحتی سرگذشت مردم جهان. در آینده اگر بخواهند بدانند از بد و نیک چه بر ملت ایران گذشته است، از طریق شعر سیمین بهبهانی و شاملو این امکان میسر می‌شود...  سیمین مصلحت اندیش نبود؛ او در امروز می‌زیست، فردا را می‌دید و از گذشته آگاه بود. تاریخ به سیمین بهبهانی و همه‌ی هنرمندان ما آموخته که همواره حقیقت است که پیروز می‌شود.»

رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده

بعد از اجرای قطعه‌ای توسط صدیق تعریف و سخنرانی محمود دولت آبادی که با تشویق مردم همراه بود، محمدرضا شجریان برای گرامی‌داشت یاد سیمین به روی صحنه آمد. وی در سخنانش سیمین را «یک مادر پر مهر» خطاب کرد و با نقل قول سخنی از «دادبه» اینگونه ادامه داد: «جهان را مردان می‌سازند و مردان را زنان؛ ملتی که بی‌بهره از این امر باشد، زندگی نمی‌کند، بلکه مرده است.» محمدرضا شجریان همچین با اشاره به مشکلات پیش آمده گفت که تحمل مردم ما بیش‌تر از این‌ها است.

محمدرضا شجریان در پی درخواست‌های مکرر حاضرین برای اجرای قطعه‌ای، با لبخند همیشگی‌اش صحنه را به همایون، پسرش، سپرد تا او برای سیمین بخواند: «رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده»

درود بر غیرتت مرد!

از ابتدای مراسم در میان هم‌صدایی سرود «ای ایران» و «یار دبستانی من» فریاد «دوباره می‌سازمت وطن» از جانب عده‌ی زیادی از حضار به گوش می‌رسید. شاید هیچ‌یک از آن‌ها تصور نمی‌کردند در مراسمی که پیش از شروع گفته می‌شد کاملا" در انحصار دولت است، یادی از این شعر جاودانه‌ی سیمین به میان آید.

البته دور از ذهن بود که شهرام ناظری تنها چند روز پس از لغو کنسرت «سمفونی رومی» در میان مردم حضور پیدا کند و از دل آن‌ها بخواند: دوباره می‌سازمت وطن.

بعد از خوانده شدن همین مصرع اول این صدای تشویق و هم‌خوانی مردم بود که ورای صدای ناظری شنیده می‌شد. یکی از حاضرین در میان اشک و لبخند می‌گفت: «خیلی سعی کردم که با کولی شجریان گریه نکنم؛ درود بر غیرتت مرد!»

 

از بلندگوها صدای «لا اله الی الله» بلند بود و بلندتر از آن فریاد «درود بر سیمین بهبهانی» حاضرین، که تا مقابل تالار وحدت پیکر این شاعر نامدار ایرانی را همراهی کردند.

خداحافظ غزل بانوی ایران

  با وجود گرمای هوا و ترافیک شدید صبح‌های جمعه‌ی بهشت زهرای تهران، جمعیت کسانی که در مراسم خاک‌سپاری سیمین شرکت کرده بودند به قدری زیاد بود که در خیابان روبه‌روی مقبره امکان عبور ماشین وجود نداشت.

در میان حاضرین در بهشت زهرا چهره‌های شناخته شده‌ای مانند جعفر پناهی، نسرین ستوده، رضا خندان، دکتر محمد ملکی و ناصر اشجاری نیز حضور داشتند. همچنین شهناز اکملی، مادر مصطفی کریم بیگی، یکی از شهدای جنبش سبز ایران، با عکسی از سیمین و عکس دیگری از مصطفی در کنار عده‌ی دیگری از «مادران پارک لاله» در مراسم خاک سپاری حاضر شده بود. او در جواب سوالی در رابطه با عکس مصطفی گفت: «عادت کردم؛ همه جا با خودم می‌برمش.»

 

صدای «مرغ سحر» از بلندگوها شنیده می‌شد تا پیکر سیمین بهبهانی را به مقبره‌ی خانوادگی‌اش رساندند. مردم برای دیدن چهره‌ی سیمین و آخرین وداع با او تمام مسیر را تا محل دفن پر کرده بودند. خانواده سیمین و مسئولین بهشت زهرا به سختی راهی از بین جمعیت باز کردند تا پیکر سیمین را به محل خاک‌سپاری برسانند. حتی داخل مقبره به قدری شلوغ بود که برای اتمام تدفین چند بار از مردم خواستند تا پراکنده شوند و بعد صدای مسئول تدفین به گوش رسید که: «سیمین خلیلی، فرزند عباس خلیلی، متولد سال 1306 در شهر تهران...»

چند دقیقه‌ی بعد، پیکر غزل بانوی ایران به خاک سپرده شده بود و تنها صدایی مانده بود که از پشت بلندگوها می‌خواند: «چرا رفتی؟ چرا من بی‌قرارم؟»



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ | 3:39 | نویسنده : روشین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.