قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب

برای کودکی من و هم‌نسلان من، کتاب همیشه بهترین یار بود؛ همان «یار مهربان». حتی اگر مطلقا انصاف را کنار بگذاریم و بگوییم که آن روزها چاره‌ی دیگری هم نبود یا جایگزین بهتری، باز هم نمی‌توانیم از خاطرات مشترک‌مان با این دوست خوش‌بیان ِ بی‌زبان به سادگی بگذریم. از روزهایی که خسته از شلوغی مهمانی‌های خانوادگی گوشه‌ی دنجی پیدا می‌کردیم و از همه‌ی حرف‌هایی که آن روزها بی‌اهمیت جلوه می‌کردند سفر می‌کردیم به دنیای دوست‌داشتنی‌ها؛ از «هایدی» و کوه‌های آلپ گرفته تا لندن و «الیور توییست» و عجیب بود که حتی اگر یک کتاب را بارها خوانده بودیم، دفعه‌ی بعد انگار داستان رنگ و بوی دیگری داشت. آن روزها هدیه‌ها ارزشمندتر بودند؛ مجله‌ی «کیهان بچه‌ها»، «گلک»، یک نوار کاست قصه، یک کتاب جدید؛ حتی پیدا کردن یک کتاب قدیمی زهوار دررفته‌ی مخصوص کودکان از آرشیو کتاب‌های پدر مثل یافتن گنج هیجان‌انگیز بود. شاید به خاطر همین حس نوستالژیک است که بی‌علاقگی بچه‌های امروز به کتاب و کتاب‌خوانی برای‌مان غیرقابل درک است. شاید اگر انواع بازی‌های کامپیوتری و فیلم‌های انیمیشنی کودکی‌مان را احاطه کرده بودند، معیارهای‌مان برای لذت‌بخش بودن یک سرگرمی متفاوت بود. شاید تفاوت سرسام‌آور ما و نسل جدید به خاطر تفاوت در تجربه‌های ما است.

در عصر کتاب‌های بی‌مخاطب اما هنوز هستند کسانی که درمان این فرهنگ رو به زوال را جز در فرهنگ‌سازی از طریق کتاب‌خوانی در کودکان نمی‌دانند. حال این سوال مطرح است که چه قابلیت‌هایی در بازی‌های کامپیوتری هست که در کتاب نیست؟

باید این حقیقت را در نظر داشت که امروز یک کتاب برای رقابت با سرگرمی‌ها باید دربردارنده‌ی خصوصیاتی باشد که پیش از این مطرح نبود؛ مجموعه‌ای از محتوا، تصویرپردازی، نثر مناسب و قالب جذاب. خصوصیاتی که حتی در این شرایط کم‌تر در بطن یک کتاب گرد هم آمده‌اند. متاسفانه این موضوع بیش‌تر از کتاب‌های ترجمه شده در آثار تالیفی به چشم می‌آید.

شکی نیست که سینما و ادبیات، هر دو مقوله‌هایی جهانی هستند الگوبرداری از شخصیت‌های موثر در آن‌ها حتی برای بزرگسالان گریز ناپذیر است واصلن رسالت ادبیات و سینما برانگیختن حس کنجکاوی و تاثیرگذاری است. حال چه در صورتی که با اعتقاد به این تفکر نگران عقب ماندن از چاپ و نشر و جذب مخاطبین خردسال در سطح جهانی باشیم چه دلواپس الگوپذیری غلط کودکان‌مان، این مسئله واضح است که باید به حال ادبیات کودک فکری کرد. درست است که آمار نشر در سال‌های اخیر نسبت به سال‌های اول انقلاب –به خاطر تغییرات- و دهه‌ی 60 و در زمان بهبوهه‌ی جنگ پیشرفت چشم‌گیری داشته است اما در مقابل حجم بالای کتاب‌های منتشر شده، کودکانی قرار دارند که کمتر تمایلی به مطالعه‌ی این کتاب‌ها نشان می‌دهند.

برای رفع این سوءتفاهم بین نویسندگان و کودکان راه‌حل کم نیست. مثلا در بسیاری از کشورها نویسنده‌های جوان کتاب‌های کودک و نوجوان در مهدکودک‌ها و پارک‌ها حضور پیدا می‌کنند و در خواندن قسمت‌هایی از کتاب‌شان با کودکان سهیم می‌شوند؛ واکنش‌های بچه‌ها را در حین خواندن کتاب می‌سنجند و راجع به مطالب خوانده شده و میزان رضایت‌مندی آن‌ها سوال می‌کنند تا داستان‌هاشان ازسطح نیازهای کودک امروز عقب نماند. در شرایط ساده‌تر می‌توان با کمی توجه به غرفه‌های کودک و نوجوان در نمایشگاه‌ها یا بخش‌های مربوط در شهرکتاب‌ و دقت به ویژگی‌ کتاب‌های پرفروش‌تر هم‌پای خواسته‌های نسل جدید، نوشت و پیش رفت.

اکثر کتاب‌های پرمخاطب امروز در زمینه‌ی کودک و نوجوان مربوط به محتواهای پلیسی، ترسناک و قهرمان‌هایی با قدرت‌های فراانسانی است که در همه‌ی این زمینه‌ها آثار ترجمه شده‌اند که گوی سبقت را در دست دارند. در کشوری با ادبیات غنی و تاریخ هیجان‌انگیز و تکرار ناشدنی ما از این دست سوژه‌ها کم نیست. شاید فقط یک «جی.کی.رولینگ» ایرانی کافی است تا مثلا قصه‌های شاهنامه را به نثری متناسب با سلیقه‌ی کودکان تبدیل کند، با همان ریتم تند و فراز و فرودهای بی‌هوا. چرا باید دور از ذهن تلقی شود که چنین کتابی در خارج از کشور نیز موفق باشد؟ چرا نباید تلاش کنیم به جای الگوبرداری صرف از آثار روز دنیا هم گام با جهان پیش برویم و به جای تاثیرپذیری مطلق کمی هم تاثیرگذار باشیم؟

از این گذشته تا زمانی که در نشر کیفیت قربانی کمیت شود، نباید توقع داشت مخاطب سرگردان در یک آشفته بازار پر از کتاب‌های ناشناس نتیجه‌ی مطلوبی بگیرد. کتاب‌هایی که یا سرشار از مفاهیم اخلاقی است که آشکارا پند می‌دهند و موعظه می‌کنند، یا در قالب فانتزی و ظاهری جذاب ولی کاملن بی‌محتوا منتشر می‌شوند؛ در بدترین حالت هم به صورت کتاب‌های به اصطلاح «بازاری» بدون هیچ‌یک از این ویژگی‌ها و تنها به خاطر قیمت مناسب خریدار پیدا می‌کنند. در این شرایط اصرار به مطالعه‌ی کودکان نه تنها بی‌فایده که مضر است. کتاب نقش موثری در شکل‌گیری ذهن کودک ایفا می‌کند. اگر معیار کتاب خوب در ذهن کودک مطابق استانداردهای واقعی نباشد، جذب شدن آن‌ها به داستان‌های سخیف و بی‌کیفیت و پیروی از همان سبک و شیوه در آینده به هیچ‌وجه تعجب برانگیز نیست.

کودکان برای تخیل و تعمق احتیاجی به پند و موعظه ندارند. شاید همین نصیحت‌ها در نسل ما باعث درجا زدن‌مان در خلاقیت شده است. برای بازگرداندن شور و شوق کتاب‌خوانی شاید بهتر باشد دور مسائل حاشیه‌ای و فانتزی را خط کشید و به جای شعار دادن، محتوای کتاب را در سایه‌ی کلمات پنهان کرد و کودک را به جای پذیرفتن و تسلیم مطلق به تفکر واداشت. به جای ساختن جایگزین برای قهرمانان قصه‌های غربی معیارهای ارزشمندی و انسانیت را نهادینه کرد و به کودکان فهماند که این ارزش‌ها هستند که قهرمانان را می‌سازند.

رویاپردازی کودکان در گرو داستان و ادبیات است؛ پایین آمدن سطح کتاب کودک و نوجوان یک ایران را بی‌رویا می‌کند.

 

روزنامه مردم سالاری - 19 تیر 1393 

 


موضوعات مرتبط: من نویس (New Section)

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 2:47 | نویسنده : روشین |
همیشه گفتنی زیاد نیست، اما همین حرف‌های ناچیز را اگر نگه داری، کم کم مثل شرجی این روزها دلت را سنگین می‌کنند و وقتی به خودت می‌آیی که دیگر هیچ شباهتی به حرف ندارند؛ درد شده‌اند. شده‌اند شبیه زخم‌های «هدایت»؛ همان «زخم‌هایی که مثل خوره روحت را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد». با این تفاوت که حرف را می‌شود گفت و سبک شد اما زخم را فریاد هم که بکنی از دردش کم نمی‌شود. شاید اگر خوش شانس باشی به مرور زمان درمان ‌شود؛ خوش شانس از این جهت که دردت درمان‌پذیر باشد یا به اندازه‌ی کافی زمان داشته باشی یا حتی بودن دل‌خوشی‌های کوچک ساده‌ای در کنارت برای همراه شدن با زمان، با درد... دل‌خوشی‌هایی که وقتی به بودن‌شان فکر می‌کنی می‌توانی برای لحظه‌ای هم که شده فراموش کنی؛ همه‌ی بدی‌ها را، همه‌ی دلهره‌ها را، دردها را...

شانه‌ای برای گریستن مثلن، یا  آغوشی برای فرار از کابوس‌ها، قلبی که تپش‌اش به یادت بیاورد که زندگی هنوز زیباست، چشم‌هایی که انعکاس تمام این زیبایی‌ است و لبخندی که گرچه کم است اما به عمق لبخند خدا است و هزار رنگ است؛ مثل رنگ چشم‌های خدا، رنگ عشق...

یا شاید دوستانی که در جلجتای این روزها، هنوز جایی برای دوست‌داشتن می‌شناسند؛ گوشه‌ی دنجی برای تقسیم شادی‌ها، برای کاستن غم‌ها، مخفی‌گاهی برای زنده نگه داشتن امید؛ جایی برای احساس کردن و احساس شدن؛ خلوتی که هرازگاهی به یادت بیاورد هنوز زنده‌ای، هنوز عشق می‌ورزی...

تمام این حرف‌ها را زدم که بگویم اگر برای شب‌گریه‌های‌تان نیاز ندارید خیال آغوشی را از فرسنگ‌ها دورتر بیرون بکشید، اگر قاب‌های شیشه‌ای هنوز مانعی نشدند برای لمس چشم‌های خدا و بوسیدن لبخندش، اگر هنوز به جایی نرسیدید که غریبه‌ای حال‌تان را بهتر از دوستان‌تان بداند، اگر هستند کسانی که درک‌تان می کنند و با تمام وجود می‌فهمیدشان، اگر در این بحران غصه هنوز از غم و شادی آدم‌ها سهم دارید، مطمئن باشید که در شکست دادن سختی‌ها پیروز خواهید بود، در شکست دادن زمان، در مقابله با درد... و اگر موفق شدید از یاد نبرید کسانی را که منتظرند... منتظر کسی که در این جنگل هزارتوی پرخون گوشه‌ای پنهان را نشان‌شان دهد تا ببیند و باور کنند که چریک‌های عاشق، هنوز نفس می‌کشند.



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 8:10 | نویسنده : روشین |

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح انسان را آهسته در انزوا می‌خورد و  می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن‌ را با لبخند شکاک یا تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.

آیا روزی به تاثیر این اتفاقات ماوراء طبیعی این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟ (بوف کور، صادق هدایت)

«صادق هدایت» نویسنده و مترجم مطرح معاصر در سال 1281 شمسی در طهران متولد شد و تا سال 1330 که به طور خود خواسته به زندگی‌اش در پاریس خاتمه داد، آثار ادبی شایانی را به یادگار گذاشت. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به مشهورترین اثرش و شاهکار ادبیات معاصر ایران، بوف کور، مجموعه داستان زنده به گور، سگ ولگرد و ترجمه‌هایی نظیر «مسخ» نوشته‌ی «فرانتز کافکا» و «دیوار» ژان پل سارتر اشاره کرد. هدایت به تاریخ باستانی ایران و زبان پهلوی علاقه‌مند بود و آثاری را نیز از این زبان به زبان فارسی برگردانده است. وی در اواسط زندگی به گیاه‌خواری روی آورد و کتابی به نام «فواید گیاه‌خواری» را  در همین زمینه منتشر کرد. یکی از دلایل گیاه‌خواری از دیدگاه او چنین بیان شده است: « انسان وقتی که به درجه‌ی هوش حیوانی پی‌برد می‌تواند از خود سؤال کند تا چه اندازه رعایت حقوق آنها را باید در نظر گرفت؟ آیا هیچ سزاوار است به اتلاف جنبندگانی که برای ترقی خود در تلاش هستند و مانند انسان در جستجوی سعادت که اولین نقطه نظر تمام مخلوقات است، می‌باشند مبادرت نماییم؟ پرندگانی که برای زراعت مفید و لازم می‌باشند، می‌بینیم در هر سال هزارها به دست انسان سبع خونخوار مقتول و محبوس و بالاخره نابود می‌شوند. تمام حیوانات تا کوچکترین آنها می‌روند در اثر ظلم و کشتار معدوم شوند.» ( هدایت، ‌صادق، ص 169)

هدایت علاوه بر فعالیت‌هایش در زمینه‌های ادبی، هنری و فلسفی از جامعه و حوادث آن نیز به دور نبود. ویژگی که دست‌کم در دوره‌ی معاصر نیاز بقا و جاودانگی هر هنرمندی است. عقاید اومانیسمی وی از حملات و اعتراض‌های واقع‌بینانه‌اش بر ضد همه کس و همه چیز و انزجار او از پذیرفتن بی‌چون و چرای عقاید و خرافات از جانب مردم در آثار رئالیسمی-انتقادی‌اش آشکار می‌شود. صادق هدایت به عنوان یک روشنفکر، دارای عقایدی مغایر با سنت‌های زمان خود بوده است. از نظر وی روابط در ایران دچار دو سوءتفاهم جدی است: اول رابطه‌ی یک ایرانی با سایر ایرانیان و در ثانی روابط با جهان که از جمله‌ عوامل این سوءتفاهم‌ها می‌توان به جهل و خرافه در بین عوام اشاره کرد.

از مقالاتی که راجع به زندگی شخصی صادق هدایت منتشر شده، این‌طور برمی‌آید که رویکرد وی در زندگی متفاوت با محتوای داستان‌ها و منش قهرمانان و شخصیت‌های اصلی نوشته‌هایش بوده است  اما مقایسه‌ی پایان خودخواسته‌ی زندگی هدایت با نقطه‌ی اشتراک این آثار که غالبن به خودکشی، مرگ -یا در بهترین حالت- ادامه‌ی حیات، به همان صورت مایوس و ناامیدانه‌ در فضایی خوف ناک منجر می‌شود، این امکان را می‌دهد که هدایت را در متن آثارش جایگزین کنیم و زندگی او را در پرتو داستان‌هایش به تصویر بکشیم.

در کنار شباهتی که میان پایان این دست داستان‌ها و خاتمه‌ی زندگی او دیده می‌شود، می‌توان نگاهی به داستان‌های کوتاه این نویسنده داشت؛ شاید عذابی که وی را وادار به خودکشی در دهه‌ی چهلم زندگی‌اش کرد، خود او بهتر از هرکسی در مخیله‌ی شخصیت اصلی بوف کورش جای داده است: «عشقی بی‌ریا به شناخت حقیقت در او بود که مایه‌ی رنج و کشمکش درونی‌اش میشد و به یاسش می‌کشاند.»

برای هدایت که افکارش بی‌شباهت به روشنفکران قرن هجده فرانسه نبود، مرگ از یک توهم به صورت امری اجتناب‌ناپذیر درمی‌آید و همان‌طور که گفته شد در اکثر آثار وی و البته در زندگی شخصی‌اش آشکارا به چشم می‌خورد. گرچه بسیاری از آثار هدایت بی‌شباهت به سوررئال نیست، اما بعید نیست که نزدیک شدن به حقیقتی که وی تمام سال‌های عمر به دنبال آن بود سبب شده باشد واقعیات زندگی‌اش، فراواقعی جلوه کند. همچنین تاثیرپذیری او از مکتب اگزیستانسیالیسم- که در نوشته‌هایش رگه‌هایی از دلشوره و پوچی حاصل از آن به چشم می‌خورد- شاهد دیگری بر این ادعا است. از آن‌جا که در فلسفه‌ی ناتورالیسم طبیعت، حقیقت و قانون به عنوان اصل اولیه پذیرفته شده است، می‌توان هدایت را به فیلسوفانی چون دیدرو، ولتر، ژان ژاک روسو و مونتسکیو نسبت داد و او را یکی از پیشگامان ناتورالیسم در ایران و وارد کننده‌ی این سبک به ادبیات فارسی دانست.

 در آثار هدایت انسان نه به صورت متعالی بلکه همان گونه که هست، با تمام کژی‌ها و کاستی‌هایش، مورد بحث قرار گرفته. مرگ، سرنوشت و پوچی بنیان هستی نیز در این نوشته‌ها جایگاه ویژه‌ای دارند و او به خوبی تمامی این مقولات را تنها در یک جمله در قسمتی از داستان زنده به گور جای داده است: «همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگی سمج خودم». 

 

+مجله نون - فروردین 1393


موضوعات مرتبط: من نویس (New Section)

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 3:29 | نویسنده : روشین |
کمتر کسی است که نام «گابریل خوزه گارسیا مارکز» را به خاطر کارکردش در حوزه‌های روزنامه نگاری، نویسندگی، نشر و فعالیت‌های سیاسی نشنیده باشد اما فعالیت هنری او تنها در نویسندگی خلاصه نمی‌شود. درمورد هنرمندی که رمان‌هایش از شهرت جهانی برخوردار است نکته‌ی جالب توجهی وجود دارد و آن حمایت‌ همه جانبه‌اش از سینما است. وی که یکی از بنیان‌گذاران نهاد سینمایی آمریکای لاتین است، در زمان حیات‌اش به عنوان مربی در زمینه‌ی فیلمنامه نویسی در بزرگ‌ترین مراکز آموزش سینمایی سرزمین‌اش مشغول به تدریس بود به طوری‌که به گفته‌ی یکی از فیلمسازان ایرانی خارج از کشور «مارکز بیش از اینکه در عرصه ادبیات فعال باشد در زمینه سینما فعالیت دارد». 

در ادامه شاید سرکشی مختصری به زندگی شخصی فردی که تمام عمرش را وقف هنر و اجتماع کرد و ریشه‌یابی این‌ خلاقیت‌های منحصر به فرد در دوران طفولیت وی خالی از لطف نباشد. بی‌شک همه‌ی ما درمورد عقاید و سنت‌های مردم آمریکای لاتین کم و بیش شنیده‌ایم. عقایدی که نسل به نسل چرخیده و به صورت جدایی ناپذیری با فرهنگ مردم آن حوالی عجین شده اند. در این شرایط عجیب نیست اگر سبک «رئالیسم جادویی» مارکز را مدیون داستان‌هایی بدانیم که در زمان خردسالی از زبان مادربزرگ می‌شنیده؛ داستان‌هایی از اجداد مرده‌ی خانواده‌ گرفته تا ارواح و اجنه... تاثیر این قصه‌گویی‌ها با لحن خشک مادربزرگ بر ذهن مارکز خردسال، در آثار دوران جوانی و بزرگسالی وی غیر قابل انکار است. در مورد فعالیت‌های سیاسی-اجتماعی این نویسنده و علاقه و آگاهی او در این امور هم باز ردپایی از همین دوران قابل مشاهده است: پدربزرگی آزادی‌خواه که در دو جنگ‌ داخلی کلمبیا شرکت داشته است. این  طرز تفکر و دغدغه‌ی فکری وی در مسائل اجتماعی و سیاسی میراثی بود که موجب شد در دوران ریاست جمهوری «بیل کلینتون» به خاطر دوستی نزدیک مارکز با او و «فیدل کاسترو» توافقات موثری در زمینه‌ی رسیدگی به امور پناهندگان کوبایی بین دو کشور کوبا و آمریکا انجام گیرد. گرچه برخی از منتقدان و مخالفان کاسترو بر این عقیده بودند که وی با استفاده از محبوبیت و شهرت مارکز سرپوشی بر چهره‌ی سانسورگر خود گذاشته است، این نویسنده همواره تاکید داشت که روابط میان او و فیدل کاسترو به زمان پیروزی کوبا برمی‌گردد که او به عنوان روزنامه‌نگار برای پوشش خبری به کوبا رفته است. مارکز دوستی طولانی‌اش با کاسترو را –به رغم مخالفت‌های‌شان در بعضی از موارد- مدیون روحیه‌ی ادبی و واژه‌شناسی رهبر انقلاب کوبا می‌دانست و البته می‌توان گفت که در عمل هم به این حرف پایبند بود؛ دفاع مارکز از سیاست‌های مثبت آموزشی در کوبا، خود شاهدی بر این امر است.

بد نیست در این قسمت اشاره‌ای به درون‌مایه‌ی سیاسی رمان «صد سال تنهایی» مارکز داشته باشیم؛ مشهورترین و محبوب‌ترین اثر مارکز که نوبل ادبیات 1982 را برای این نویسنده به ارمغان آورد. به عقیده‌ی «بل ویلا دا» یکی از خصوصیات این رمان طرح دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی به دور از هرگونه قضاوتی است. به این صورت که مارکز بحث‌هایی را در این زمینه در غالب داستان مطرح می‌کند و داوری را به خواننده می‌سپارد. از این روی می‌توان صد سال تنهایی را رمانی متناسب با هر عقیده و سلیقه‌ای دانست.

البته درون‌مایه‌ی این رمان صرفن به مباحث سیاسی و آزادی‌خواهی محدود نمی‌شود. در جای جای آن می توان پیچیدگی‌هایی از فلسفه، تاریخ و موضوعات اجتماعی را عجین شده با سادگی عشق، تولد و مرگ احساس کرد. بی‌راه نگفته‌ایم اگر بنابر سبک نوشتاری و رئالیسم جادویی این نویسنده وی را «جادوگر قرن» خطاب کنیم. توصیفات بی‌نظیر او راجع به همین موضوعات به ظاهر ساده به علاوه‌ی دقت نظرش بر جسم آدمی و به تصویر کشیدن بی‌نقص آن، می‌تواند ریشه در گرایش اومانیسمی و انسان‌گرایانه‌ داشته باشد. شخصیت‌هایی که ابتدا در متن داستان با تمام جزئیات منحصر به فرد ظاهری، روحی و رفتاری توصیف می‌شوند و سپس به صحنه‌ی اجتماع وارد می‌شوند تا تاثیر بگذارند و تاثیر بگیرند و گاهی برای رسیدن به هدفی جمعی کشته شوند.

هرچند در آثار مارکز چشم‌پوشی از عشق‌های ممنوعه امری غیرممکن است اما پایبندی به اصول اخلاقی اساسی از جمله مهربانی و همدردی و بشر دوستی در تمام این آثار با چنان ظرافتی بیان شده که رفتارهای سوء را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهند. از این روی می‌توان نوشته‌های این نویسنده را در مکتب «نسبی گرایی اخلاقی» نیز دسته‌بندی کرد.

در اکثر آثاری که از گابریل گارسیا مارکز می‌خوانیم مکاتب متعددی از جامعه‌شناسی ادبی به وضوح خودنمایی می‌کنند که در متن نوشته بیش‌تر، شخصیت‌پردازی‌ها و توصیفات ریزبینانه‌ی وی را شامل می‌شوند. از جمله‌ی این مکاتب می‌توان از «آنیمیسم» یا جان‌گرایی، «اسپریتوالیسم» و «اگزیستانسیالیسم» نام برد که با هنرمندی ماهرانه‌ای در بطن نقش‌ها و حوادث داستان جای گرفته‌اند.

مارکز، نویسنده‌ای بود که در طول زندگی هیچ‌ مانعی نتوانست جلودار رشد خلاقیت‌ بی‌مثال‌اش باشد. او پس از دریافت نوبل ادبی نه تنها –مانند بسیاری از هنرمندان- درجا نزد، بلکه توانایی بیش‌تر خود را با انتشار رمان «عشق سال‌های وبا» ثابت کرد. او که در تمام طول عمر لحظه‌ای از تلاش دست نکشید زندگی را این چنین معنا می‌کرد: «زندگی آنی نیست که آدم گذرانده، بلکه آنی است که به یاد می‌آورد تا بیانش کند» و به راستی که در به تصویر کشیدن این جمله در زندگی خود ماهرانه عمل کرد.

در پایان جا دارد به رسم ادب یاد کنیم از «بهمن فرزانه» مترجم پیشکسوتی که صد سال تنهایی مارکز و بسیاری از آثار فاخر ادبی را برای ما دل‌نشین‌تر و خواندنی‌تر کرد.

گرچه هنرمند در آثارش زنده است اما مارکز و فرزانه رفتند تا ثابت کنند «نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی فرصت مجددی در روی زمین نداشتند»

+مجله نون - اردیبهشت 1393

 

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 7:4 | نویسنده : روشین |
 1988 /"A Short Film About Love/ Directed by "Kieslowski

احساس تنهایی اغلب وقتی گریبان آدم را می‌گیرد که موضوعی مدت‌ها با فکرت کلنجار می‌رود و تو به هردری می‌زنی تا شاید جوابی بیابی، سرنخی حتی یا دست‌کم مورد مشابهی... اما زمان که می‌گذرد تازه می‌فهمی مشغله‌ی فکری تو برای همه حل شده است. اصلن از همان اول مسئله‌ای نبوده. این‌جاست که تنهایی حمله ور می شود، گلویت را می‌گیرد و می‌فشارد و می‌جود. فریاد هم که بکشی، زمین و زمان را هم به فحش و ناسزا ببندی و هزاربار هم که پیش خودت بگویی «ما با کیا شدیم هفتاد میلیون نفر»، تا مشکلت را با گوشت و پوست و استخوان‌شان لمس نکنند هیچ فایده‌ای ندارد؛ تا وقتی کسی نباشد که برای دوست داشتن‌شان دلیلی بخواهد هیچ‌کس نمی‌فهمد که چه مشکل بزرگی است این‌که «گلی را دوست داشته باشی که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست» و او دلیل دوست داشتن‌ات را می‌خواهد و آن‌وقت است که آدم مجبور است مثل یک بره‌ی کوچولو صاف زل بزند توی چشم‌هایش و بگوید که بدون هیچ دلیلی فقط دوستش دارد و پشت سرش برای اینکه سوءتفاهمی پیش نیاید هی چنگ بیاندازد به دیوارنوشته‌ها و فیسبوک نوشته‌ها که: عزیز من، گل من؛ «دوست داشتن دل می‌خواهد نه دلیل»، «دوست داشتنی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا» و هفت آسمان را به حبل‌المتین گره بزند و آخرسر دست از پا درازتر برگردد سر خانه‌ی اول که نکند اصلن اشتباه از من است؟ نکند دوست داشتن با دلیل جبر است یا مثلن یک نوع رسم وسنت شاید. کز کند گوشه‌ی دنج خودش و سال‌ها فکر کند که چرا دوستش دارد؟

چرا دوستش دارم کسی را که نه از نزدیک دیده‌ام، نه درست می‌شناسمش و نه حتی می‌خواهد که بشناسمش؟ چرا با وجود ندیده گرفتن‌هایش باز دوستش دارم؟ با وجود اینکه حتی خاطره‌ای نیست، قراری نیست چرا تک تک آدم‌ها، فضاها، فیلم‌ها و ترانه ها و کتاب‌ها برایم ردی از یاد او دارد؟

شاید به او حق می‌دهم که با تمام این حرف‌ها مرا نفهمد، یا حتی باورم نکند. وقتی کوچک‌ترین دلیلی برای دوست داشتن‌اش ندارم. مشکل نه از اوست نه از کسانی که نمی‌فهمند یا حتی نمی‌خواهند بفهمند. دوستش دارم بدون این‌که علتش را بدانم. بدون هیچ درخواستی. وقتی کلید حل همه‌ی مشکلات آرامش حاصل از دوست داشتن اوست، به مرحم دیگری نیاز نیست یا به گفته‌ی خودش «به آدمی که به دردم بخورد»!

اگر بگویم دوست داشتن‌اش را نمی‌خواهم دروغ گفته‌ام که اشاره‌ای از او کافی است برای تا مرز عشق دیوانه شدن ولی در تمام این سال‌ها که گذشت، روزی نبود که معجزه‌ی عشق خودش را در رگ باورم تزریق نکند.

 معجزه‌ی آرامش، معجزه‌ی غرور و معجزه‌ی دوست داشتن اش بی آن‌که بدانم چرا...

 

 

 


موضوعات مرتبط: شازده کوچولو ، فیلمکده

تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 6:47 | نویسنده : روشین |
Cashback/ Directed By "Sean Ellis"/ 2006

معمولن زیاد به غیر‌ممکن‌ها فکر می‌کنم. مخصوصن دست‌کاری زمان! در این مواقع، در خیالم من قطعن جزء معدود کسانی بودم که توقف زمان روی آن‌ها کارساز نبود.

اما  امروز مجبور شدم شش دقیقه از فیلم را چهار بار تماشا کنم، شش دقیقه‌‌ای که –به جز نقش اول- همه همراه زمان متوقف شده بودند و چهار بار به این خاطر که انگار در این چند دقیقه من هم بی‌خبر از اتفاقی که رخ می‌داد بی‌حرکت می‌ماندم و بدون شنیدن حتی یک جمله از دیالوگ‌ها فقط می‌دیدم. هربار که به خودم می‌آمدم زمان فیلم را شش دقیقه به عقب برمی‌گرداندم و سعی می‌کردم حواسم را بیش‌تر جمع کنم اما راستش را بخواهید هنوز نفهمیدم در این چند دقیقه‌ی جادویی دقیقن چه گذشت!

از این لحظه تا شش دقیقه ی دیگر زمان متوقف می شود:

 


موضوعات مرتبط: فیلمکده

تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 6:33 | نویسنده : روشین |
«اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی، باقی عمرت را، هرجا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس جشنی است بیکران»

کتاب با نقل این جمله از «همینکوی» خطاب به یکی از دوستانش آغاز می شود و در همان ابتدا تکلیف خواننده را با کتاب و موضوع آن روشن می کند.

«پاریس، جشن بی کران» که مجموعه ای است از خاطرات ارنست همینگوی، در مدت اقامتش در پاریس (1921-1926) چشم انداز وسیعی را درباره ی عقاید و شخصیت حقیقی وی در اختیار خواننده قرار می دهد. خصوصن برای نویسنده ای که به خاطر محتوای هیجان انگیز رمان هایش به اغراق شهرت دارد، خواندن این خاطرات روزانه فرصت خوبی است برای آشنایی بیش تر با افکار و دنیای واقعی نویسنده. تاکید بر نوشتن حقیقت از جانب همینگوی -که بارها در جریان حوادث کتاب ذکر شده- نیز می تواند تا حدودی خیال خواننده را از این حیث راحت کند.

از درون مایه هایی که در اغلب داستان های همینگوی با آن ها روبه رو می شویم، می توان به این نتیجه رسید که او تحت تاثیر نهیلیسم و اگزیستانسیالسم پس از جنگ جهانی قرار داشته است. صحبت های مداوم از پوچی و ناامیدی و ناگریزی از مرگ از نمونه ای این تاثیرپذیری است. عجیب است که شخصیت های داستانی چنین مرد بزرگی همانند خود او اغلب به دنبال نوعی شور و هیجان کاذب برای امید به زندگی می گشتند. همین طور که در این کتاب نیز مشهود است، همینگوی در برهه های زمانی مختلف به دنبال تفریحاتی بود که چندی بعد آن ها را پوچ و توخالی می دید و پشیمان از اینکه وقت ارزشمند خود را با چنین سرگرمی های بی موردی تلف کرده، به گوشه ی دنج خود بازمی گشت و مشغول نوشتن می شد. شاید از نظر او نوشتن تنها کار سودمند در دنیا بود. تنها کاری که از طریق آن زندگی برای همینگوی معنا پیدا می کرد. ماجراجویی های خبرنگاری، شکار و تماشای مسابقه ی اسب دوانی، تنها در مقطعی خاص برای این نویسنده جذاب بودند و در واقع مانند مسکنی برای از بین بردن موقت ترس ها و یاس ها عمل می کردند. تنها نوشتن خلاء زندگی را برای او پر کرده بود، به طوری که بعد از اتمام هر داستان، احساس پوچی و اندوه بود که بر شادی اش غلبه می کرد. از خاطرات نگاشته شده در این کتاب می توان این طور برآورد کرد که از نظر همینگوی تنها خودش بود که می بایست برای سعادت زندگی اش بکوشد. حتی اگر در بخش های معدودی از این خاطره ها نام شخصیت هایی را می خوانیم که بر زندگی وی اثر مثبتی گذاشته اند، هرگز به اشاره ای مستقیم برنخواهیم خورد که دلیل اقرار او به حمایت شدن از جانب همسر و دوستانش باشد.

«بعد فردی» در زندگی و آثار همینگوی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بوده است. برای نمونه می‌توان به شخصیت «هری» در داستان «برف‌های کلیمانجارو» اشاره کرد. هری نویسنده‌ای که از بیماری قانقاریا رنج می‌برد، درواپسین روزهای زندگی‌اش اندوهگین است. چرا که پی برده است مسیری که از ابتدا در پیش گرفته اشتباه بوده. او فکر می‌کند که هیچ‌گاه در اولویت‌بندی مسائل مهم زندگی موفق نبوده و مهم‌ترین مسئله‌ای که از یاد برده، زندگی بر پایه‌ی بعد فردی است. هری حالا با گذار گاه گدار مرگ دست و پنجه نرم می‌کند و هیچ راه برگشت یا گریزی ندارد.

این موضوع  در زندگی شخصی همینگوی نیز به وضوح دیده می‌شود. برای مثال در «پاریس، جشن بی‌کران»، او به صراحت بیان می‌کند که تماشای مسابقه‌ی اسب‌دوانی- که یکی از تفریحات مورد علاقه‌اش بوده- تا جایی ادامه داشته که در خدمت نویسندگی باشد. اعتقاد او بر این بود که هر چیز مانع نوشتن است، خواه شخص باشد یا تفریح، باید فورا از زندگی حذف شود. از نظر همینگوی داشتن این عقیده برای هر نویسنده‌ای الزامیست و بدون ارزش نهادن بر بعد فردی زندگی، غلبه بر احساس یاس و زوال زودرس غیرممکن خواهد بود. 

«ماریو بارگاس یوسا»، مقاله‌نویس، داستان‌نویس، سیاستمدار و روزنامه‌نگار مشهور پرو، در بخش پایانی کتاب، راجع به این احساس همینگوی درمورد یکی از رمان‌نویسان هم‌دوره‌اش -اسکات فیتز جرالد-  به تفصیل توضیح داده است:

«فیتز جرالد که با نخستین کتابش که در اوان جوانی نوشته بود، مشهور و میلیونر شده بود در پاریس نویسنده‌ای است ناتوان بر مهار زدن بر خود. مرکب بی‌بندوباری، او و زلدا را به اعماق الکل، دیگرآزاری و روان‌نژندی می‌کشاند... همینگوی انگار زلدا را مسئول زوال زودرس فیتز جرالد می‌داند. همو بود که با حسادت به ادبیات، شوهرش را به سوی زیاده‌روی و سبک زندگی مجنون‌وار سوق داد.»

در بخشی از خاطرات این کتاب می‌خوانیم که او به علت رها کردن حرفه‌ی روزنامه‌نگاری، در پاریس با مشکلات مالی فراوانی رو‌به‌رو بود. وی به ناچار محل نامناسبی را برای زندگی برمی‌گزیند و این سختی‌ها تا جایی پیش می‌رود که حتی برای تهیه‌ی غذای کافی هم دچار مشکل می‌شود. اما نوع برخورد همینگوی جوان با مصائب زندگی به گونه‌ای است که انگار این قبیل مشکلات هیچ خللی در زندگی‌اش وارد نمی‌کنند. 

از نظر او گرسنگی و بی‌خوابی‌های مکررش، مزیتی است برای مشاهده‌ی هرچه بهتر و دقیق‌تر محیط پیرامونش و کمکی برای نوشتن و مهم‌تر از آن حقیقی نوشتن. 

باری؛ همینگوی ممکن است انسانی پوچ‌گرا یا سرنوشت‌گرا بوده باشد اما به نظر می‌رسد که وی برای مواجه شدن با این مشکلات سرسختی و ایستادگی را به تسلیم ترجیح داده بود و به گفته‌ی بیوه‌اش –ماری ولش- حتی در هنگام کهولت سن و بحران‌های مدام و افسردگی روانی، درمجامع عمومی ظاهری شاد، ماجراجو و لبریز از اشتها و روشنایی به خود می‌گرفت و در باطن مانند غولی بود که زخم خورده باشد. 

همینگوی در تمام زندگی‌اش گرفتار جنگ با سرنوشت بود. جنگی که در نظر او از آغاز محکوم به شکست بود. اما برای نویسنده‌ای که وجودش آکنده از حس مبارزه‌طلبی است، فقط جنگیدن مهم است. همین تلاش برای مغلوب نشدن در طول زندگی؛ تا هنگامی که مرگ فرا برسد. مرگی که هیچ‌کس را از آن گریزی نیست.

+روزنامه ی کلید سیاست - شنبه 3 اسفند 1392

پاریس، جشن بی کران/ ارنست همینگوی/ ترجمه ی فرهاد غبرایی/ کتاب خورشید

موضوعات مرتبط: من نویس (New Section)

تاريخ : پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 | 23:54 | نویسنده : روشین |
اواخر موشک باران متوجه شدیم که گل های سرخ برگ داده اند، برگ های سبز روشن و کوچک. غنچه هاشان هم باز شده بودند. بی آنکه کسی باشد که نگاهشان کرده باشد. بر ساقه های لخت انار هم برگ های سرخ و ریز جوشیده بود، انگار آدم ها باشند یا نباشند مهم نیست. آن وقت گربه ها آن قدر لاغر شده بودند و طوری دور پر و پای آدم می لولیدند و با صوت زیر و کشدار میو میو می کردند که دلمان مالش می رفت که ما در این جشن بهار بیگانه ایم. اما حالا فکر می کنم که شاید حق با بهار بود، با همان ساقه های لخت. بر این پهنه ی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه می دهد، نفس بودن به راستی موکول به ما نیست، و این خوب است، خوب است که جلوه های بودن را به غم و شادی ما نبسته اند، خوب است که غم ما، با استناد به قول شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد تا جهان جاودانه تاریک بماند.

(آینه های در دار/ هوشنگ گلشیری/ نیلوفر)

موضوعات مرتبط: کتاب پاره

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 5:24 | نویسنده : روشین |

به یاد سفری که سرتاسرش پر بود از عطرتو، از بوی خاطره؛ سفری در مسیر جاده‌ی آرزوها: سرشار از استعاره‌ی بودنت...

بعد از گذشت دو سال این اولین بار بود که ورد هر لحظه‌ی سفرم، ذکر حضورت نبود. در تمام طول راه، سنگینی سایه‌ات با من بود؛ حسی لبریز از لذت ِداشتن.یک سو تو بودی با شیطنت‌های چهار سالگی‌ت، با همان بی‌خیالی همیشگی‌ت و با شور بی‌پایان کودکی، که برای این سفر کافی بود؛ برای سفری به ناکجا، برای کوچ مدام‌مان و آن سو دل بی‌صاحب مانده‌ی من بود که مثل همیشه شور می‌زد؛ هوا ناجوانمردانه سرد بود و دستهایت... کاش میشد دست‌های کوچکت را بگیرم، بگذارم روی لبهام و آهسته ببوسم‌شان تا بدانی که تنها ارمغان دوری‌ت تب تلخی‌ است که در سردترین یلدای تاریخ باز گرمت می‌کند.نگرانت بودم؛ نگران قلب پاک‌ات که نکند آلوده‌ی این دنیای بیمار شود و هراسان از حصار تنگی که طاقت آن‌همه شیرین‌زبانی کودکانه را نداشت. می‌ترسیدم میان این گوش‌های کم‌حوصله کسی صدایت را بشنود، فریاد بزند: «هیس!» و تو آن‌همه خفقان را تاب نیاوری، بگذاری و بگذری...

می‌ترسیدم از دوباره رفتنت. از معلق ماندنم میان برزخ کابوس شوم این دنیای بی تو و رویای بی‌قرار چشمانت؛ از حقیقتی که می‌دانستم برقراری‌اش وابسته به رفتن ماست. به نرسیدن، نماندن. به سفری که حضورت در دمادم آن بود که معنا می‌شد اما...

 قطار ایستاد، من و تو دوباره به آخر خط رسیدیم. دستان کوچکت را می‌دیدم ،در دستان مادرت، آرام آرام -با قدم‌های کودکانه- دور می‌شدی. دلت حتی ذره‌ای تنگ نمی‌شد؛ تو مثل همیشه مغرور بودی و بی‌خیال و من تنها ایستادم و دوباره رفتنت را به نظاره نشستم. ایستادم شاید که تو هم لحظه‌ای درنگ کنی، به سمت من برگردی و ببینی چطور با دور شدنت اشک می‌ریزم. همان طور که عهد بسته بودیم، برای رفتنت تا ابد گریه می‌کنم...

دوباره نیستی و این‌بار من مانده‌ام سرشار از خیالی که انگار خاطره‌ای از ایهام لمس وجودت بود. با هر کام سیگار هراسی دلچسب در عمق جانم می‌نشیند. به یاد می‌آورم آن روز را که برای اولین و آخرین بار زیر بارانی آغشته به بوی سرب و گلوله، زیر ترکش «هواپیمایی شکاری» از جنس روزنامه و طنین صدای «کوف کوف» تفنگ‌های پلاستیکی و هیاهوی سراسر وحشت گام‌های یک شهر، روی ریلی که قطارش لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شد، عشق‌بازی می‌کردیم؛ هوهو چیک چیک، هوهو چیک چیک، هوهو...

 

 

 


موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست

تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 15:1 | نویسنده : روشین |
یک سال دیگر گذشت و مثل هر سال «احسن الحال» م تکرار مکرر اسم تو شد...


موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست

تاريخ : چهارشنبه ششم فروردین 1393 | 2:35 | نویسنده : روشین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.