قلب تو تنها لایق شعر بود و بوسه و نور. سال‌ها برایت از عشق گفتم؛ از دختری با شال طلایی که از سیاره‌ای دور به سوی تو آمده بود تا عاشقت باشد. از مسیری که هیچ مردی حتی توان گذشتن از آن را نداشت. من از انتهای دنیا آمدم. از جنگل ویرانی که در آن عشق کوچک‌ترین مفهومی نداشت و دوست، دوست را نمی‌شناخت. من از سرزمینی آمدم که مادران‌اش فرزند را با دست خود سنگسار می‌کردند و پسران‌اش خانواده‌شان را در بازار معرکه‌گیران به حراج می‌گذاشتند. من از قعر تاریکی‌ها به سویت آمدم تا تنها، عاشقت باشم. در تمام طول راه، با تمام زجرها کینه‌ای به دل نگرفتم. در بدترین روزها عشق ورزیدم. هرگز دوست داشتن را از یاد نبردم. قربانی شدم اما قربانی نکردم. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست شاهد این مصیبت‌ها باشم اما اسیرشان شدم. اسیر درد بی‌درمانی که وادارم کرد تمام سختی‌ها را با تمام وجود لمس کنم. من از جهنم آمدم. از جایی که ذلت و دشمنی و تفرقه، مثل سرب داغ ذره ذره در گلویم می‌ریخت و حنجره‌ام نای فریاد نداشت. در تمام این روزها فقط فکر می‌کردم به این که اگر همه‌ی ما راه درستِ دوست داشتن را آموخته‌ بودیم هرگز به این خفت مبتلا نمی‌شدیم.

زندگی در چنین شرایطی، با همه‌ی سختی‌هایش به من فهماند که مشکل نه بدبختی است، نه فقر و نه گرسنگی. هر جایی که قدم گذاشتم جای خالی عشق را حس کردم. تلاش کردم که تا می‌توانم دوست بدارم و برای دوست داشتن کسانی که لایه‌ی ضمخت نفرت روی قلبشان کبره بسته بود هیچ راهی بهتر از فهمیدن‌شان نداشتم؛ هم‌دردی به معنای واقعی؛ و مشکلی نبود؛ من درد همه‌ی آن‌ها را در گوشت و پوست و خونم احساس می‌کردم. تنها کمی نزدیک‌تر شدن کافی بود برای این‌که بفهمم چرا از دنیای به این بزرگی این جهنم بی‌رحم را برگزیدند. من آموختم که به جای دیگران باشم، به جای آن‌ها درد بکشم، به جای‌شان بخندم، گریه کنم... تمام این مدت یاد گرفتم و یاد دادم که برای آرام کردن گرگ‌ها، گرگ شدن راه چاره نیست. باید مهربان بود، باید دوست داشت و نمی‌دانی لمس محبت کسانی که سال‌ها بود جز کینه نمی‌دانستند چه لذتی داشت. انگار ستاره‌ای در تاریک‌ترین دقایق شب لبخند می‌زند.

قبل از اینکه بگویی دل‌واپس تمام دل‌واپسی‌های جهان هستی برایت از دختری نوشته بودم که دلش می‌خواست شیرین‌ترین لحظه‌ی جهان، سالروز تولدت، را در دنیایی جشن بگیرد که سراسر پر باشد از گل و لبخند و بوسه. دلش می‌خواست برایت از گلی بنویسد که گرچه «گاهی بداخلاق و کم‌حوصله و مغرور بود، اما ماندنی بود». دختری که دوست داشت در جهانی کنار تو باشد که شعر و آغوش و سرود، همین کم‌ترین‌ها، از مردمانش دریغ نشده. دختری که دلش به داشتن همین ساده‌ترین‌ها خوش بود. ساده‌هایی که امروز آرزوی هزاران نفر مثل او است. به حقیقت پیوستن تمام آرزوهایت را آرزو کردم چون فکر می‌کردم تو هم باید یکی از آن هزاران نفر باشی. تنها دلم می‌خواست از اعماق آوار فرود آمده بر سراسر این دنیای سیاست‌زده پرتویی از عشق بتابد. چشمه‌ای از زندگی بجوشد. دلم می‌خواست یک نفر دیگر آرامش را برای مردمانی آرزو کند که در هجوم این‌همه غصه، نه درد هستند، نه درمان.

برای زنده نگه داشتن همه‌ی این دل‌های پژمرده باید کاشتن گل لبخند و بذر محبت را از جایی شروع کرد. فرصتی برای اثبات دوستی به همه‌ی دنیا نیست اما می‌شود از همین‌جا شروع کرد و یاد‌آور مهربانی بود. می‌شود از همین‌جا لبخند کاشت. می‌شود خنده را بر لب‌های تو نشاند و با تو شروع کرد. می‌شود تو را دوست داشت و محبت را آموخت. وقتی عشق شیوه‌ای برای زندگی نیست، وقتی از مهربانی ما هیچ سهمی نصیب دوستان‌‌مان نمی‌شود، دوست داشتن یک دنیا ادعای کذب است و دروغ محض. با نفرت نمی‌شود بر نفرت پیروز شد، با کینه بر کینه، با جنگ بر جنگ... دیگر نمی‌شود.


موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست ، شازده کوچولو

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 6:7 | نویسنده : روشین |
فلسفه و بیماری تجمل

محو شدن ارزش‌ها و اهداف علوم و هنر در مفاهیم تجملی و انتزاعی از مشکلاتی است که نمی‌توان به سادگی نادیده‌اش گرفت. خصوصن وقتی پیامدهای سوء آن عادی‌ترین پیش‌آمدهای روزانه –مانند روابط- را نیز تحت تاثیر قرار داده‌است.

علوم انسانی به دلیل ارتباط مستقیم با جامعه و پیش‌آمدهای آن بیش‌تر از سایر علوم در معرض آلوده شدن توسط این بیماری همه‌گیر فرهنگی قرار دارد. فلسفه به عنوان شاخه‌ای از این علوم و شاید به خاطر بار سنگین لغوی‌اش در این پیامد ضرر بسیار دیده است.

با مطرح شدن نظریه‌ای که کاربرد را کسر شان فلسفه می‌دانست، راه ورود تجمل به این علم هموار شد. از نقص‌های بی‌شمار این عقیده همین بس که نقش فلسفه‌ی کاربردی را در پیش‌برد علم فلسفه نادیده گرفته و در کنار دیگر شاخه‌های فلسفه و حتی به عنوان مکمل، ارزشی برای آن قائل نیست.

این نظریه پرسشی را برای مخالفینش پیش می‌آورد که «اگر فلسفه کاربردی در اجتماع نداشته باشد، فایده‌ی مطالب انبوهی که طی دوران تحصیل به دانشجویان آموخته می‌شود چیست؟ اگر فلسفه برای یافتن توضیح مشکلات اجتماعی و یافتن پاسخ برای این دست مشکلات کارایی ندارد، اشتغال‌زایی برای فارغ‌اتحصیلان این رشته به چه صورت است؟»

نتیجه‌ اینکه همان‌طور که طرد شدن دیگر شاخه‌های فلسفه با بهانه‌ی انتزاعی بودن به پایه‌ی این علم لطمه‌ی جدی وارد می‌کند، کنار گذاشتن فلسفه‌ی کاربردی در جهانی که علم، با سرعت و رو به تکامل در حال حرکت است، باعث راکد شدن و عقب‌ماندگی فلسفه نسبت به سایر علوم می‌شود.

مطالعه و تعمق در آثار فلاسفه‌ی گذشته شاهدی بر این امر است. در تاریخ فلسفه اکثر اندیشمندانی که به شهرت رسیدند، پاسخی برای معضلات موجود در اجتماع خود داشتند. در این زمینه علاوه بر افلاطون و ارسطو و کانت و هگل، می‌توان از صدرالمتالهین یاد کرد که در کنار عقیده‌شان مبنی بر اینکه «سعادت بشر در گروِ عقل و معرفت است» هرگز منکر تاثیر عمل در رسیدن به این هدف نبودند و علاوه بر معرفت اعمال نیک و بد انسان را مسئول سعادت یا عدم سعادت او می‌دانستند.

رابطه‌ی عکس میان دانستن ارزش‌های خوب بودن و عمل نکردن به آن‌ها نتیجه‌ی اصرار بر فلسفه‌ی نظری صرف و جای خالی فلسفه‌ی کاربردی در جامعه‌ی ما است.

علاوه بر این برای پویایی جریان فلسفی باید هم‌قدم با دنیا حرکت کرد. به این منظور اطلاع از متدهای آموزشی روز در سایر کشورها و به‌کارگیری آن در صورت نیاز امری اجتناب ناپذیر است.

با توجه به نظر اندیشمندان غیر ایرانی، مشکل ما در پرورش یک فیلسوف واقعی به این مسئله برمی‌گردد که آموزش فلسفه به کودکان را به اندازه‌ی آموزش در دانشگاه‌ها و موسسات جدی نمی‌گیریم. این در حالی است که پروفسور آمریکایی «متیو لیمپن» در سال 1960 وقتی در دانشگاهی واقع در نیویورک مشغول تدریس بود به این نتیجه رسید که دانشجویانش فاقد قدرت استدلال هستند و در سنین جوانی و بزرگسالی آموزش تفکر صحیح به آن‌ها غیر ممکن است. همین امر جرقه‌‌ای بود برای مطرح کردن ایده‌ای مبنی بر آموزش فلسفه به کودکان. به این ترتیب که نه تنها در مقوله‌ی فلسفه که در تمامی علوم، با بیان ساده و جذاب موضوعات درسی –به سبک داستان-  می‌توان تفکر خلاق در کودکان را پرورش داد. دلیل او برای انتخاب سبک داستانی، قابل درک بودن داستان و تقویت قدرت تخیل و خلاقیت بود.

روشی که دکتر لیمپن در کارگاه‌های آموزشی به کار می‌گرفت، به این صورت بود که موضوعات پایه‌ی فلسفی به صورت داستان خوانده می‌شد و بعد از آن کودک این فرصت را داشت تا سوالات خود را مطرح کرده و نظر خود را راجع به سوال دیگران یا سوال کلیدی معلم بیان کند. همین روش تدریس ذهن کودک را درگیر کرده و آن‌ها را برای تفکر و بحث و استدلال تشویق می‌کرد یا به اصطلاح «فلسفیدن» را به آن‌ها می‌آموخت.

هرچند با مشکلات موجود در فلسفه‌ی ایران، ممکن است عده‌ای به فکر تصحیح آموزش فلسفه در بزرگسالان و پرورش صحیح قدرت تفکر باشند اما تجربه‌ی اندیشمندان حوزه‌ی «فلسفه برای کودکان» نشان داده است که فلسفیدن هم مانند دیگر ارزش‌ها نیازمند نهادینه شدن است و واضح است که برای فرهنگ‌سازی زمانی مناسب‌تر از سنین کودکی نیست.

گرچه در ایران هم موسساتی به منظور تحقیق و آموزش آزمایشی فلسفه‌ برای کودکان مشغول به کار هستند. گروه‌های فعال در این زمینه معمولن با ترجمه‌ی کتاب‌های خارجی و دعوت از اندیشمندان سایر کشورها به کنفرانس‌ها و سمینارها با هدف تقویت تفکر انتقادی و خلاق در کودکان فعالیت می‌کنند. اما همان‌طور که گفته شد پاسخ مشکلات امروز فلسفه تنها با آموزش صحیح به کودکان مقدور است و این امر نیازمند تخصیص زمان و بودجه‌ی بیش‌تری در این زمینه است. شکی نیست که اهمیت دادن به این موضوع تبدیل به مهارتی می‌شود که به مرور زمان باعث شکل‌گیری تفکر خلاق، نقاد و خود اصلاح‌گر خواهد شد؛ امری ضروری که متاسفانه در جامعه‌ی ما کمتر به چشم می‌خورد. شاید به خاطر غلبه‌ی دیگر شاخه‌های فلسفه به فلسفه‌ی کاربردی است که امروز اکثر افراد جامعه –با هر سطح علمی- با دادن نظریه به دنبال اصلاح جهان هستند و کمتر کسی در زمینه‌ی عمل پیش‌قدم می‌شود. تفکر صرفی که حاصل آن بحث‌هایی در فضای مجازی در ستایش خوبی و نکوهش بدی است که در دنیای حقیقی کم‌تر اثری از عمل به آن‌ها دیده می‌شود. 

 

روزنامه مردم سالاری - 12 شهریور 1393


موضوعات مرتبط: روزنویس (New Section)

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 23:25 | نویسنده : روشین |
«شرمن الکسی» نویسنده‌ای است که از قلب یک قرارگاه سرخپوستی واقع در ایالت واشنگتن آمریکا برخواسته است. کتاب «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت» -همان‌طور که از نامش برمی‌آید- مجموعه خاطرات الکسی از دوران اقامت در قرارگاه است؛ خاطراتی که بنا به گفته‌ی وی، حقیقت، بخش بزرگی از آن را تشکیل می‌دهد.

الکسی در سال 1966 و در دورانی چشم به جهان گشود که تعبیض نژادی علیه سرخپوستان آمریکا گرچه به وضعیت متعادل‌تری نسبت به قبل رسیده بود ولی مشکلات ناشی از این نژادپرستی همچنان ادامه داشت. از مهم‌ترین این مشکلات جدا شدن اقلیت سرخپوست از اکثریت اجتماع و انزوای فکری و فرهنگی بود که در نتیجه‌ی طرد شدن و نپذیرفتن توانایی‌های این افراد به خاطر رنگ پوست و نژادشان نه تنها آنها را از نظر روحی متزلزل کرد بلکه سبب ‌شد به دلیل ترس از آینده شرایط حقیر و ناچیز خویش را تحمل کنند. از آسیب‌های ناشی از تهاجم فرهنگی نظام سرمایه داری که تمامی افراد جامعه‌ی سرخپوست هریک را به نحوی تحت تاثیر قرار می داد می‌توان به گرایش بی‌رویه‌ی الکل در میان بزرگسالان که به گفته‌ی الکسی «تیشه به ریشه‌ی جامعه‌ی سرخپوستی می‌زند» یا خلق قهرمان‌هایی بیگانه با فرهنگ و ارزش‌های سرخپوستی برای کودکان اشاره کرد که الکسی بی‌رحمانه به نقد و ریشه‌یابی این مسائل در آثار خویش پرداخته است.     

او در کتاب  «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت»  به شرح و نقد تمامی این مشکلات در قالب طنز می‌پردازد. شخصیت اصلی داستان، جونیور، که در اقامت‌گاه «اسپوکن» مشغول به تحصیل است، به قصد آموزش بهتر به مدرسه‌ای تمام سفید پوست در شهرک مجاور می‌رود. در این برهه او همزمان در حال مبارزه با دو مشکل است؛ از طرفی مبارزه با عقاید نژادپرستانه در مدرسه‌ی جدید و از سوی دیگر مبارزه با قبیله‌ای که به خاطر تعصب به او لقب خائن داده‌اند. الکسی نه تنها نژاد خود را پست‌تر از نژاد سفید پوستان نمی‌داند بلکه تصمیم برای تغییر را نیز خیانت تلقی نمی‌کند و از طرفی هم اصرار سرخپوستان برای پایبندی متعصبانه به دنیای منفعلی که برای خویش ترسیم کرده‌‌اند را عامل بسیاری از این مشکلات می‌داند. از این رو او نه جامعه‌ی سفیدپوست را جامعه‌ای متعالی می‌داند و نه جامعه‌ی سرخپوست را کاملن عقب‌مانده. زیرا از نظر او حقیقت مطلقی وجود ندارد و به همین شیوه هست که نمی‌گذارد در این کتاب ایده‌آلی کامل را تجربه کنیم.

 

 

برخلاف اکثریت جامعه‌ی سرخپوست که به خاطر ترس از تغییر، علاقه‌ای به خارج شدن از فضای امن و ثابت باورهای خشک و تغییرناپذیر خود نداشتند، الکسی مسیری را رو به تغییر باز کرد. او در این راه و برای رسیدن به هدف خویش که همان مبارزه با راسیسم و پرجودیسم بود از انتقاد به هیچ‌کس واهمه‌ای نداشت. او حتی جامعه‌ی سرخپوستی را که خود از بطن آن برخواسته‌بود در پیش‌برد این مشکلات بی تقصیر نمی‌دانست. او هرگز موجودیت مشکل را انکار نکرد. بلکه پذیرفت که تعصب و نژادپرستی از بزرگ ترین آسیب‌هایی است که جامعه‌ی دوگانه‌ی سرخ و سفید پیرامون‌اش از آن رنج می‌برد. به همین دلیل بود که تصمیم گرفت برای رفع و کاهش مصائب حاصل از نژادسازی و نژادگرایی، همکاری با سفیدپوستان را جانشین رقابت کند.

همین حقیقت‌گرایی و مبارزه با دروغ‌های رفتاری در جامعه به علاوه‌ی لحن طنزآمیز و رمزآلود نوشته‌های شرمن الکسی بود که باعث شد طرفداران زیادی از سراسر دنیا مجذوب نوشته‌های او شوند.

 


موضوعات مرتبط: کتابخور

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 3:11 | نویسنده : روشین |
«خیال می‌کنی این چیزها هرگز دامن‌گیرت نخواهند شد، که ممکن نیست چنین شود، که تو تنها آدم دنیا هستی که هیچ‌کدام از این بلاها سرش نمی‌آیند و آن‌وقت همه‌ی آن‌ها یکی یکی برایت اتفاق می‌افتد؛ درست همان‌طور که بر همه‌ی آدم‌های دیگر نازل می‌شود.»

«خاطرات زمستان» پل استر این‌گونه آغاز می‌شود و همین پاراگراف کوتاه مطلب مهمی را درمورد موضوع کتاب به خواننده منتقل می‌کند؛ برخلاف نام رمان و البته نقدهای فراوانی که آن را «خاطرات شخصی پل استر» معرفی کرده‌اند، در خاطرات زمستان سر و کار خواننده بیش‌تر با تجربیات نویسنده است تا خاطرات او. تفاوت خاطره و تجربه اما در شباهت‌ها است. خاطرات معمولن از لحظات خاصی در زندگی حکایت دارند که الزامن در همه‌ی افراد شبیه به هم نیست در حالی‌که تجربه را می‌توان رویارویی با مشکلاتی تعریف کرد که –حتی بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی- در اکثر افراد کم و بیش تکرار می‌شود؛ به همان نسبت تکرار اتفاقات تاریخی در جوامع مشابه شاید و البته در فضایی کوچک‌تر؛ اتفاقات مشابه درون فردی. به خصوص در این کتاب که تمام رویدادها با جزئیات تمام بیان شده‌اند؛  بازیگوشی‌های کودکانه، از دست دادن آشنایان نزدیک و تجربه‌ی حس گنگ فقدان، فراز و نشیب‌های زندگی کاری و احساسی و البته حس کردن قرابت مرگ در لحظه لحظه‌ی زندگی.

وقایع نگاشته شده در کتاب به قدری در زندگی شخصی خواننده ملموس و حس‌شدنی است که طبعن گاهی فراموش می‌کند منظور از ضمیر «تو» دوم شخص در نقل داستان خود او است یا نویسنده‌ای که خطاب به خودش می‌نویسد.

شاید بهتر باشد به خاطر ذکر دقیق جزییات، خاطرات زمستان را گزارشی نامید از شصت و سه سال زندگی پل استر؛ زندگی‌ای که تمام لحظات آن از ترس‌ها، هراس‌ها، تولدها، مرگ‌ها، احساسات و تاثیرات آن با ما قسمت می‌شود.

این سبک روایتی دقیق را می‌توان تاثیر سال‌هایی دانست که پل استر در آغاز دوره‌ی نویسندگی‌اش در فرانسه گذراند؛ سال‌هایی که به ترجمه‌ی آثاری از سارتر تا مالارمه گذشت. درک عمیق‌تر این تاثیرات با مطالعه‌ی «خاطرات زمستان» و فهم مضمون عامه‌پسندی که با نکات ریز فلسفی عجین شده‌اند کاملن امکان‌پذیر است.

پل استر با پایان شصت و سه سالگی رقیب بی‌رحم‌اش، زمان را بر خود چیره می‌بیند و نزدیک شدن‌اش به زمستان عمر را با تمام وجود احساس می‌کند. او همان‌طور که لحظه‌های زندگی‌اش را از پیش رو می‌گذراند، می‌اندیشد که با رسیدن به پایان فصل‌ها «چند صبح دیگر باقی مانده است؟» 


موضوعات مرتبط: کتاب پاره ، کتابخور

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 2:46 | نویسنده : روشین |
عطسه کردن و خندیدن، خمیازه کشیدن و گریستن، آروغ زدن و سرفه کردن، خاراندن گوش هایت، مالیدن چشمانت، فین کردن، گلو صاف کردن، لب جویدن، زبان زدن به پشت دندان های پایین، لرزیدن، سکسکه کردن، پاک کردن عرق پیشانی، دست کشیدن به موهایت - چند بار این کارها را انجام داده ای؟ چند بار آسیب دیدن انگشتان دست و پا و ضربه به سر؟ چند بار سکندری خوردن، لرزیدن و به زمین افتادن؟ چند بار چشمک زدن؟ چند گام برداشتن؟ چند ساعت قلم به دست ماندن؟ چند بوسه دادن و گرفتن؟ 

در آغوش گرفتن فرزندان نوزادت.

در آغوش گرفتن همسرت.

پاهای برهنه ات بر کف سرد اتاق وقتی از تختخواب بلند می شوی و به طرف پنجره می روی. تو شصت و سه سال داری. بیرون هوا خاکستری رو به سفید است و خورشید دیده نمی شود. از خودت می پرسی: چند صبح دیگر باقی مانده؟

دری بسته شده. در دیگری باز شده.

تو به زمستان زندگی وارد شده ای.

 

(خاطرات زمستان / پل استر / ترجمه ی خجسته کیهان / نشر افق) 


موضوعات مرتبط: کتاب پاره

تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 5:44 | نویسنده : روشین |
مراسم تشییع پیکر سیمین بهبهانی، جمعه 31 مرداد ماه از مقابل تالار رودکی تهران آغاز شد. در این مراسم چهره‌های سرشناسی از جمله جعفر پناهی، بهمن فرمان‌آرا، گوهر خیراندیش، مریم حیدرزاده، ضیا موحد، مهناز افشار و یغما گلرویی در کنار جمع کثیری از دوست‌داران هنر و ادبیات ایران زمین حضور داشتند.همچنین سخنان ابوالحسن تهامی نژاد، جواد مجابی، محمود دولت‌آبادی و محمدرضا شجریان در وصف بانوی غزل ایران، با خواندن قطعاتی توسط همایون شجریان، شهرام ناظری و صدیق تعریف همراه شد.

 

وداع با جان دلارای غزل ایران

شب گذشته «فریبرز رئیس دانا» عضو «کانون نویسندگان ایران» در صفحه‌ی فیسبوک خود با انتشار دل‌نوشته‌ای برای سیمین بهبهانی اعلام کرد که به خاطر تصمیم فرزندان سیمین مبنی بر خاک‌سپاری او در بهشت زهرای تهران، او و عده‌ی زیادی از اعضای این انجمن در این مراسم شرکت نخواند کرد. رئیس دانا در قسمتی از این نامه نوشته بود: «تو بودی که گفتی مبادا مرا به امامزاده طاهر نبريد، مبادا بياوريدم در اين بهشت زهرای عزا زده و مبادا از جلوی اين تالار دولتی آبروباخته راهم بيندازيد.»

علی‌رغم این مشکلات و گرمای طاقت فرسای آخرین روز مرداد، هزاران نفر از دوست‌داران سیمین بهبهانی با حضور در تالار وحدت در کنار خانواده و دوستان او با «جان دلارای غزل ایران» وداع گفتند.

یک متر و هفتاد صدم

پیکر سیمین بهبهانی در میان درودهای پی در پی مردم وارد تالار وحدت شد. «عباس سجادی» که اجرای این مراسم را به عهده داشت، ضمن سخنانی در بزرگداشت سیمین از ابوالحسن تهامی نژاد، داماد او، دعوت کرد تا به نمایندگی از خانواده‌ی بهبهانی در این مراسم صحبت کند.

تهامی نژاد ضمن تشکر از همه‌ی حاضرین بدون اشاره مستقیم به اظهارات رئیس دانا گفت: «سیمین وصیت کرده بود یا در امام‌زاده طاهر، در کنار همسر و نوه‌اش دفن شود یا در مقبره‌ی خانوادگی بهشت زهرا؛ فرزندان او گزینه‌ی دوم را انتخاب کردند، همین.»

او پیش از آنکه سخنانش را با شعری از سیمین به پایان برساند، در همین رابطه گفت: «پیکری که خداوندش آفریده است تا به خاک بپیوندد، چه باک که به خاک این گلستان سپرده شود یا به حرمت گلستانی دیگر.»

همچنین علی بهبهانی، پسر سیمین، در سخنانش او را یک مادر واقعی خطاب کرد و گفت که او تنها دلش می‌خواسته «یک متر و هفتاد صدم» وطنش باشد. 

همواره حقیقت است که پیروز می‌شود

با پایان سخنان تهامی نژاد که با فریاد «سیمین بهبهانی در قلب ما می‌مانی» توسط مردم همراه بود، جواد مجابی، شاعر و نویسنده‌ی سرشناس ایرانی به روی صحنه رفت. وی با اشاره به سبک نو سیمین در غزل گفت: «شاعری ماندگار می‌شود که هم‌سرنوشت ملتش باشد و سرگذشت او سرگذشت مردم آن کشور وحتی سرگذشت مردم جهان. در آینده اگر بخواهند بدانند از بد و نیک چه بر ملت ایران گذشته است، از طریق شعر سیمین بهبهانی و شاملو این امکان میسر می‌شود...  سیمین مصلحت اندیش نبود؛ او در امروز می‌زیست، فردا را می‌دید و از گذشته آگاه بود. تاریخ به سیمین بهبهانی و همه‌ی هنرمندان ما آموخته که همواره حقیقت است که پیروز می‌شود.»

رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده

بعد از اجرای قطعه‌ای توسط صدیق تعریف و سخنرانی محمود دولت آبادی که با تشویق مردم همراه بود، محمدرضا شجریان برای گرامی‌داشت یاد سیمین به روی صحنه آمد. وی در سخنانش سیمین را «یک مادر پر مهر» خطاب کرد و با نقل قول سخنی از «دادبه» اینگونه ادامه داد: «جهان را مردان می‌سازند و مردان را زنان؛ ملتی که بی‌بهره از این امر باشد، زندگی نمی‌کند، بلکه مرده است.» محمدرضا شجریان همچین با اشاره به مشکلات پیش آمده گفت که تحمل مردم ما بیش‌تر از این‌ها است.

محمدرضا شجریان در پی درخواست‌های مکرر حاضرین برای اجرای قطعه‌ای، با لبخند همیشگی‌اش صحنه را به همایون، پسرش، سپرد تا او برای سیمین بخواند: «رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده»

درود بر غیرتت مرد!

از ابتدای مراسم در میان هم‌صدایی سرود «ای ایران» و «یار دبستانی من» فریاد «دوباره می‌سازمت وطن» از جانب عده‌ی زیادی از حضار به گوش می‌رسید. شاید هیچ‌یک از آن‌ها تصور نمی‌کردند در مراسمی که پیش از شروع گفته می‌شد کاملا" در انحصار دولت است، یادی از این شعر جاودانه‌ی سیمین به میان آید.

البته دور از ذهن بود که شهرام ناظری تنها چند روز پس از لغو کنسرت «سمفونی رومی» در میان مردم حضور پیدا کند و از دل آن‌ها بخواند: دوباره می‌سازمت وطن.

بعد از خوانده شدن همین مصرع اول این صدای تشویق و هم‌خوانی مردم بود که ورای صدای ناظری شنیده می‌شد. یکی از حاضرین در میان اشک و لبخند می‌گفت: «خیلی سعی کردم که با کولی شجریان گریه نکنم؛ درود بر غیرتت مرد!»

 

از بلندگوها صدای «لا اله الی الله» بلند بود و بلندتر از آن فریاد «درود بر سیمین بهبهانی» حاضرین، که تا مقابل تالار وحدت پیکر این شاعر نامدار ایرانی را همراهی کردند.

خداحافظ غزل بانوی ایران

  با وجود گرمای هوا و ترافیک شدید صبح‌های جمعه‌ی بهشت زهرای تهران، جمعیت کسانی که در مراسم خاک‌سپاری سیمین شرکت کرده بودند به قدری زیاد بود که در خیابان روبه‌روی مقبره امکان عبور ماشین وجود نداشت.

در میان حاضرین در بهشت زهرا چهره‌های شناخته شده‌ای مانند جعفر پناهی، نسرین ستوده، رضا خندان، دکتر محمد ملکی و ناصر اشجاری نیز حضور داشتند. همچنین شهناز اکملی، مادر مصطفی کریم بیگی، یکی از شهدای جنبش سبز ایران، با عکسی از سیمین و عکس دیگری از مصطفی در کنار عده‌ی دیگری از «مادران پارک لاله» در مراسم خاک سپاری حاضر شده بود. او در جواب سوالی در رابطه با عکس مصطفی گفت: «عادت کردم؛ همه جا با خودم می‌برمش.»

 

صدای «مرغ سحر» از بلندگوها شنیده می‌شد تا پیکر سیمین بهبهانی را به مقبره‌ی خانوادگی‌اش رساندند. مردم برای دیدن چهره‌ی سیمین و آخرین وداع با او تمام مسیر را تا محل دفن پر کرده بودند. خانواده سیمین و مسئولین بهشت زهرا به سختی راهی از بین جمعیت باز کردند تا پیکر سیمین را به محل خاک‌سپاری برسانند. حتی داخل مقبره به قدری شلوغ بود که برای اتمام تدفین چند بار از مردم خواستند تا پراکنده شوند و بعد صدای مسئول تدفین به گوش رسید که: «سیمین خلیلی، فرزند عباس خلیلی، متولد سال 1306 در شهر تهران...»

چند دقیقه‌ی بعد، پیکر غزل بانوی ایران به خاک سپرده شده بود و تنها صدایی مانده بود که از پشت بلندگوها می‌خواند: «چرا رفتی؟ چرا من بی‌قرارم؟»



تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 3:39 | نویسنده : روشین |
Money cannot buy love and love cannot buy money, but money increases the chances of love and love decreases the need for money. When one is in love, money is of less significance, and when one lacks money for basic needs, love is often more at risk



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 20:41 | نویسنده : روشین |
قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب

برای کودکی من و هم‌نسلان من، کتاب همیشه بهترین یار بود؛ همان «یار مهربان». حتی اگر مطلقا انصاف را کنار بگذاریم و بگوییم که آن روزها چاره‌ی دیگری هم نبود یا جایگزین بهتری، باز هم نمی‌توانیم از خاطرات مشترک‌مان با این دوست خوش‌بیان ِ بی‌زبان به سادگی بگذریم. از روزهایی که خسته از شلوغی مهمانی‌های خانوادگی گوشه‌ی دنجی پیدا می‌کردیم و از همه‌ی حرف‌هایی که آن روزها بی‌اهمیت جلوه می‌کردند سفر می‌کردیم به دنیای دوست‌داشتنی‌ها؛ از «هایدی» و کوه‌های آلپ گرفته تا لندن و «الیور توییست» و عجیب بود که حتی اگر یک کتاب را بارها خوانده بودیم، دفعه‌ی بعد انگار داستان رنگ و بوی دیگری داشت. آن روزها هدیه‌ها ارزشمندتر بودند؛ مجله‌ی «کیهان بچه‌ها»، «گلک»، یک نوار کاست قصه، یک کتاب جدید؛ حتی پیدا کردن یک کتاب قدیمی زهوار دررفته‌ی مخصوص کودکان از آرشیو کتاب‌های پدر مثل یافتن گنج هیجان‌انگیز بود. شاید به خاطر همین حس نوستالژیک است که بی‌علاقگی بچه‌های امروز به کتاب و کتاب‌خوانی برای‌مان غیرقابل درک است. شاید اگر انواع بازی‌های کامپیوتری و فیلم‌های انیمیشنی کودکی‌مان را احاطه کرده بودند، معیارهای‌مان برای لذت‌بخش بودن یک سرگرمی متفاوت بود. شاید تفاوت سرسام‌آور ما و نسل جدید به خاطر تفاوت در تجربه‌های ما است.

در عصر کتاب‌های بی‌مخاطب اما هنوز هستند کسانی که درمان این فرهنگ رو به زوال را جز در فرهنگ‌سازی از طریق کتاب‌خوانی در کودکان نمی‌دانند. حال این سوال مطرح است که چه قابلیت‌هایی در بازی‌های کامپیوتری هست که در کتاب نیست؟

باید این حقیقت را در نظر داشت که امروز یک کتاب برای رقابت با سرگرمی‌ها باید دربردارنده‌ی خصوصیاتی باشد که پیش از این مطرح نبود؛ مجموعه‌ای از محتوا، تصویرپردازی، نثر مناسب و قالب جذاب. خصوصیاتی که حتی در این شرایط کم‌تر در بطن یک کتاب گرد هم آمده‌اند. متاسفانه این موضوع بیش‌تر از کتاب‌های ترجمه شده در آثار تالیفی به چشم می‌آید.

شکی نیست که سینما و ادبیات، هر دو مقوله‌هایی جهانی هستند الگوبرداری از شخصیت‌های موثر در آن‌ها حتی برای بزرگسالان گریز ناپذیر است واصلن رسالت ادبیات و سینما برانگیختن حس کنجکاوی و تاثیرگذاری است. حال چه در صورتی که با اعتقاد به این تفکر نگران عقب ماندن از چاپ و نشر و جذب مخاطبین خردسال در سطح جهانی باشیم چه دلواپس الگوپذیری غلط کودکان‌مان، این مسئله واضح است که باید به حال ادبیات کودک فکری کرد. درست است که آمار نشر در سال‌های اخیر نسبت به سال‌های اول انقلاب –به خاطر تغییرات- و دهه‌ی 60 و در زمان بهبوهه‌ی جنگ پیشرفت چشم‌گیری داشته است اما در مقابل حجم بالای کتاب‌های منتشر شده، کودکانی قرار دارند که کمتر تمایلی به مطالعه‌ی این کتاب‌ها نشان می‌دهند.

برای رفع این سوءتفاهم بین نویسندگان و کودکان راه‌حل کم نیست. مثلا در بسیاری از کشورها نویسنده‌های جوان کتاب‌های کودک و نوجوان در مهدکودک‌ها و پارک‌ها حضور پیدا می‌کنند و در خواندن قسمت‌هایی از کتاب‌شان با کودکان سهیم می‌شوند؛ واکنش‌های بچه‌ها را در حین خواندن کتاب می‌سنجند و راجع به مطالب خوانده شده و میزان رضایت‌مندی آن‌ها سوال می‌کنند تا داستان‌هاشان ازسطح نیازهای کودک امروز عقب نماند. در شرایط ساده‌تر می‌توان با کمی توجه به غرفه‌های کودک و نوجوان در نمایشگاه‌ها یا بخش‌های مربوط در شهرکتاب‌ و دقت به ویژگی‌ کتاب‌های پرفروش‌تر هم‌پای خواسته‌های نسل جدید، نوشت و پیش رفت.

اکثر کتاب‌های پرمخاطب امروز در زمینه‌ی کودک و نوجوان مربوط به محتواهای پلیسی، ترسناک و قهرمان‌هایی با قدرت‌های فراانسانی است که در همه‌ی این زمینه‌ها آثار ترجمه شده‌اند که گوی سبقت را در دست دارند. در کشوری با ادبیات غنی و تاریخ هیجان‌انگیز و تکرار ناشدنی ما از این دست سوژه‌ها کم نیست. شاید فقط یک «جی.کی.رولینگ» ایرانی کافی است تا مثلا قصه‌های شاهنامه را به نثری متناسب با سلیقه‌ی کودکان تبدیل کند، با همان ریتم تند و فراز و فرودهای بی‌هوا. چرا باید دور از ذهن تلقی شود که چنین کتابی در خارج از کشور نیز موفق باشد؟ چرا نباید تلاش کنیم به جای الگوبرداری صرف از آثار روز دنیا هم گام با جهان پیش برویم و به جای تاثیرپذیری مطلق کمی هم تاثیرگذار باشیم؟

از این گذشته تا زمانی که در نشر کیفیت قربانی کمیت شود، نباید توقع داشت مخاطب سرگردان در یک آشفته بازار پر از کتاب‌های ناشناس نتیجه‌ی مطلوبی بگیرد. کتاب‌هایی که یا سرشار از مفاهیم اخلاقی است که آشکارا پند می‌دهند و موعظه می‌کنند، یا در قالب فانتزی و ظاهری جذاب ولی کاملن بی‌محتوا منتشر می‌شوند؛ در بدترین حالت هم به صورت کتاب‌های به اصطلاح «بازاری» بدون هیچ‌یک از این ویژگی‌ها و تنها به خاطر قیمت مناسب خریدار پیدا می‌کنند. در این شرایط اصرار به مطالعه‌ی کودکان نه تنها بی‌فایده که مضر است. کتاب نقش موثری در شکل‌گیری ذهن کودک ایفا می‌کند. اگر معیار کتاب خوب در ذهن کودک مطابق استانداردهای واقعی نباشد، جذب شدن آن‌ها به داستان‌های سخیف و بی‌کیفیت و پیروی از همان سبک و شیوه در آینده به هیچ‌وجه تعجب برانگیز نیست.

کودکان برای تخیل و تعمق احتیاجی به پند و موعظه ندارند. شاید همین نصیحت‌ها در نسل ما باعث درجا زدن‌مان در خلاقیت شده است. برای بازگرداندن شور و شوق کتاب‌خوانی شاید بهتر باشد دور مسائل حاشیه‌ای و فانتزی را خط کشید و به جای شعار دادن، محتوای کتاب را در سایه‌ی کلمات پنهان کرد و کودک را به جای پذیرفتن و تسلیم مطلق به تفکر واداشت. به جای ساختن جایگزین برای قهرمانان قصه‌های غربی معیارهای ارزشمندی و انسانیت را نهادینه کرد و به کودکان فهماند که این ارزش‌ها هستند که قهرمانان را می‌سازند.

رویاپردازی کودکان در گرو داستان و ادبیات است؛ پایین آمدن سطح کتاب کودک و نوجوان یک ایران را بی‌رویا می‌کند.

 

روزنامه مردم سالاری - 19 تیر 1393 

 


موضوعات مرتبط: روزنویس (New Section)

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 2:47 | نویسنده : روشین |
همیشه گفتنی زیاد نیست، اما همین حرف‌های ناچیز را اگر نگه داری، کم کم مثل شرجی این روزها دلت را سنگین می‌کنند و وقتی به خودت می‌آیی که دیگر هیچ شباهتی به حرف ندارند؛ درد شده‌اند. شده‌اند شبیه زخم‌های «هدایت»؛ همان «زخم‌هایی که مثل خوره روحت را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد». با این تفاوت که حرف را می‌شود گفت و سبک شد اما زخم را فریاد هم که بکنی از دردش کم نمی‌شود. شاید اگر خوش شانس باشی به مرور زمان درمان ‌شود؛ خوش شانس از این جهت که دردت درمان‌پذیر باشد یا به اندازه‌ی کافی زمان داشته باشی یا حتی بودن دل‌خوشی‌های کوچک ساده‌ای در کنارت برای همراه شدن با زمان، با درد... دل‌خوشی‌هایی که وقتی به بودن‌شان فکر می‌کنی می‌توانی برای لحظه‌ای هم که شده فراموش کنی؛ همه‌ی بدی‌ها را، همه‌ی دلهره‌ها را، دردها را...

شانه‌ای برای گریستن مثلن، یا  آغوشی برای فرار از کابوس‌ها، قلبی که تپش‌اش به یادت بیاورد که زندگی هنوز زیباست، چشم‌هایی که انعکاس تمام این زیبایی‌ است و لبخندی که گرچه کم است اما به عمق لبخند خدا است و هزار رنگ است؛ مثل رنگ چشم‌های خدا، رنگ عشق...

یا شاید دوستانی که در جلجتای این روزها، هنوز جایی برای دوست‌داشتن می‌شناسند؛ گوشه‌ی دنجی برای تقسیم شادی‌ها، برای کاستن غم‌ها، مخفی‌گاهی برای زنده نگه داشتن امید؛ جایی برای احساس کردن و احساس شدن؛ خلوتی که هرازگاهی به یادت بیاورد هنوز زنده‌ای، هنوز عشق می‌ورزی...

تمام این حرف‌ها را زدم که بگویم اگر برای شب‌گریه‌های‌تان نیاز ندارید خیال آغوشی را از فرسنگ‌ها دورتر بیرون بکشید، اگر قاب‌های شیشه‌ای هنوز مانعی نشدند برای لمس چشم‌های خدا و بوسیدن لبخندش، اگر هنوز به جایی نرسیدید که غریبه‌ای حال‌تان را بهتر از دوستان‌تان بداند، اگر هستند کسانی که درک‌تان می کنند و با تمام وجود می‌فهمیدشان، اگر در این بحران غصه هنوز از غم و شادی آدم‌ها سهم دارید، مطمئن باشید که در شکست دادن سختی‌ها پیروز خواهید بود، در شکست دادن زمان، در مقابله با درد... و اگر موفق شدید از یاد نبرید کسانی را که منتظرند... منتظر کسی که در این جنگل هزارتوی پرخون گوشه‌ای پنهان را نشان‌شان دهد تا ببیند و باور کنند که چریک‌های عاشق، هنوز نفس می‌کشند.



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 8:10 | نویسنده : روشین |

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح انسان را آهسته در انزوا می‌خورد و  می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن‌ را با لبخند شکاک یا تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.

آیا روزی به تاثیر این اتفاقات ماوراء طبیعی این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟ (بوف کور، صادق هدایت)

«صادق هدایت» نویسنده و مترجم مطرح معاصر در سال 1281 شمسی در طهران متولد شد و تا سال 1330 که به طور خود خواسته به زندگی‌اش در پاریس خاتمه داد، آثار ادبی شایانی را به یادگار گذاشت. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به مشهورترین اثرش و شاهکار ادبیات معاصر ایران، بوف کور، مجموعه داستان زنده به گور، سگ ولگرد و ترجمه‌هایی نظیر «مسخ» نوشته‌ی «فرانتز کافکا» و «دیوار» ژان پل سارتر اشاره کرد. هدایت به تاریخ باستانی ایران و زبان پهلوی علاقه‌مند بود و آثاری را نیز از این زبان به زبان فارسی برگردانده است. وی در اواسط زندگی به گیاه‌خواری روی آورد و کتابی به نام «فواید گیاه‌خواری» را  در همین زمینه منتشر کرد. یکی از دلایل گیاه‌خواری از دیدگاه او چنین بیان شده است: « انسان وقتی که به درجه‌ی هوش حیوانی پی‌برد می‌تواند از خود سؤال کند تا چه اندازه رعایت حقوق آنها را باید در نظر گرفت؟ آیا هیچ سزاوار است به اتلاف جنبندگانی که برای ترقی خود در تلاش هستند و مانند انسان در جستجوی سعادت که اولین نقطه نظر تمام مخلوقات است، می‌باشند مبادرت نماییم؟ پرندگانی که برای زراعت مفید و لازم می‌باشند، می‌بینیم در هر سال هزارها به دست انسان سبع خونخوار مقتول و محبوس و بالاخره نابود می‌شوند. تمام حیوانات تا کوچکترین آنها می‌روند در اثر ظلم و کشتار معدوم شوند.» ( هدایت، ‌صادق، ص 169)

هدایت علاوه بر فعالیت‌هایش در زمینه‌های ادبی، هنری و فلسفی از جامعه و حوادث آن نیز به دور نبود. ویژگی که دست‌کم در دوره‌ی معاصر نیاز بقا و جاودانگی هر هنرمندی است. عقاید اومانیسمی وی از حملات و اعتراض‌های واقع‌بینانه‌اش بر ضد همه کس و همه چیز و انزجار او از پذیرفتن بی‌چون و چرای عقاید و خرافات از جانب مردم در آثار رئالیسمی-انتقادی‌اش آشکار می‌شود. صادق هدایت به عنوان یک روشنفکر، دارای عقایدی مغایر با سنت‌های زمان خود بوده است. از نظر وی روابط در ایران دچار دو سوءتفاهم جدی است: اول رابطه‌ی یک ایرانی با سایر ایرانیان و در ثانی روابط با جهان که از جمله‌ عوامل این سوءتفاهم‌ها می‌توان به جهل و خرافه در بین عوام اشاره کرد.

از مقالاتی که راجع به زندگی شخصی صادق هدایت منتشر شده، این‌طور برمی‌آید که رویکرد وی در زندگی متفاوت با محتوای داستان‌ها و منش قهرمانان و شخصیت‌های اصلی نوشته‌هایش بوده است  اما مقایسه‌ی پایان خودخواسته‌ی زندگی هدایت با نقطه‌ی اشتراک این آثار که غالبن به خودکشی، مرگ -یا در بهترین حالت- ادامه‌ی حیات، به همان صورت مایوس و ناامیدانه‌ در فضایی خوف ناک منجر می‌شود، این امکان را می‌دهد که هدایت را در متن آثارش جایگزین کنیم و زندگی او را در پرتو داستان‌هایش به تصویر بکشیم.

در کنار شباهتی که میان پایان این دست داستان‌ها و خاتمه‌ی زندگی او دیده می‌شود، می‌توان نگاهی به داستان‌های کوتاه این نویسنده داشت؛ شاید عذابی که وی را وادار به خودکشی در دهه‌ی چهلم زندگی‌اش کرد، خود او بهتر از هرکسی در مخیله‌ی شخصیت اصلی بوف کورش جای داده است: «عشقی بی‌ریا به شناخت حقیقت در او بود که مایه‌ی رنج و کشمکش درونی‌اش میشد و به یاسش می‌کشاند.»

برای هدایت که افکارش بی‌شباهت به روشنفکران قرن هجده فرانسه نبود، مرگ از یک توهم به صورت امری اجتناب‌ناپذیر درمی‌آید و همان‌طور که گفته شد در اکثر آثار وی و البته در زندگی شخصی‌اش آشکارا به چشم می‌خورد. گرچه بسیاری از آثار هدایت بی‌شباهت به سوررئال نیست، اما بعید نیست که نزدیک شدن به حقیقتی که وی تمام سال‌های عمر به دنبال آن بود سبب شده باشد واقعیات زندگی‌اش، فراواقعی جلوه کند. همچنین تاثیرپذیری او از مکتب اگزیستانسیالیسم- که در نوشته‌هایش رگه‌هایی از دلشوره و پوچی حاصل از آن به چشم می‌خورد- شاهد دیگری بر این ادعا است. از آن‌جا که در فلسفه‌ی ناتورالیسم طبیعت، حقیقت و قانون به عنوان اصل اولیه پذیرفته شده است، می‌توان هدایت را به فیلسوفانی چون دیدرو، ولتر، ژان ژاک روسو و مونتسکیو نسبت داد و او را یکی از پیشگامان ناتورالیسم در ایران و وارد کننده‌ی این سبک به ادبیات فارسی دانست.

 در آثار هدایت انسان نه به صورت متعالی بلکه همان گونه که هست، با تمام کژی‌ها و کاستی‌هایش، مورد بحث قرار گرفته. مرگ، سرنوشت و پوچی بنیان هستی نیز در این نوشته‌ها جایگاه ویژه‌ای دارند و او به خوبی تمامی این مقولات را تنها در یک جمله در قسمتی از داستان زنده به گور جای داده است: «همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگی سمج خودم». 

 

+مجله نون - فروردین 1393


موضوعات مرتبط: روزنویس (New Section)

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 3:29 | نویسنده : روشین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.