X
تبلیغات
شازده کوچولو

Mulholland Drive/ Directed By: David Lynch



تاريخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 14:12 | نویسنده : روشین |
اواخر موشک باران متوجه شدیم که گل های سرخ برگ داده اند، برگ های سبز روشن و کوچک. غنچه هاشان هم باز شده بودند. بی آنکه کسی باشد که نگاهشان کرده باشد. بر ساقه های لخت انار هم برگ های سرخ و ریز جوشیده بود، انگار آدم ها باشند یا نباشند مهم نیست. آن وقت گربه ها آن قدر لاغر شده بودند و طوری دور پر و پای آدم می لولیدند و با صوت زیر و کشدار میو میو می کردند که دلمان مالش می رفت که ما در این جشن بهار بیگانه ایم. اما حالا فکر می کنم که شاید حق با بهار بود، با همان ساقه های لخت. بر این پهنه ی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه می دهد، نفس بودن به راستی موکول به ما نیست، و این خوب است، خوب است که جلوه های بودن را به غم و شادی ما نبسته اند، خوب است که غم ما، با استناد به قول شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد تا جهان جاودانه تاریک بماند.

(آینه های در دار/ هوشنگ گلشیری/ نیلوفر)

موضوعات مرتبط: کتاب پاره (New Section)

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 5:24 | نویسنده : روشین |

به یاد سفری که سرتاسرش پر بود از عطرتو، از بوی خاطره؛ سفری در مسیر جاده‌ی آرزوها: سرشار از استعاره‌ی بودنت...

بعد از گذشت دو سال این اولین بار بود که ورد هر لحظه‌ی سفرم، ذکر حضورت نبود. در تمام طول راه، سنگینی سایه‌ات با من بود؛ حسی لبریز از لذت ِداشتن.یک سو تو بودی با شیطنت‌های چهار سالگی‌ت، با همان بی‌خیالی همیشگی‌ت و با شور بی‌پایان کودکی، که برای این سفر کافی بود؛ برای سفری به ناکجا، برای کوچ مدام‌مان و آن سو دل بی‌صاحب مانده‌ی من بود که مثل همیشه شور می‌زد؛ هوا ناجوانمردانه سرد بود و دستهایت... کاش میشد دست‌های کوچکت را بگیرم، بگذارم روی لبهام و آهسته ببوسم‌شان تا بدانی که تنها ارمغان دوری‌ت تب تلخی‌ است که در سردترین یلدای تاریخ باز گرمت می‌کند.نگرانت بودم؛ نگران قلب پاک‌ات که نکند آلوده‌ی این دنیای بیمار شود و هراسان از حصار تنگی که طاقت آن‌همه شیرین‌زبانی کودکانه را نداشت. می‌ترسیدم میان این گوش‌های کم‌حوصله کسی صدایت را بشنود، فریاد بزند: «هیس!» و تو آن‌همه خفقان را تاب نیاوری، بگذاری و بگذری...

می‌ترسیدم از دوباره رفتنت. از معلق ماندنم میان برزخ کابوس شوم این دنیای بی تو و رویای بی‌قرار چشمانت؛ از حقیقتی که می‌دانستم برقراری‌اش وابسته به رفتن ماست. به نرسیدن، نماندن. به سفری که حضورت در دمادم آن بود که معنا می‌شد اما...

 قطار ایستاد، من و تو دوباره به آخر خط رسیدیم. دستان کوچکت را می‌دیدم ،در دستان مادرت، آرام آرام -با قدم‌های کودکانه- دور می‌شدی. دلت حتی ذره‌ای تنگ نمی‌شد؛ تو مثل همیشه مغرور بودی و بی‌خیال و من تنها ایستادم و دوباره رفتنت را به نظاره نشستم. ایستادم شاید که تو هم لحظه‌ای درنگ کنی، به سمت من برگردی و ببینی چطور با دور شدنت اشک می‌ریزم. همان طور که عهد بسته بودیم، برای رفتنت تا ابد گریه می‌کنم...

دوباره نیستی و این‌بار من مانده‌ام سرشار از خیالی که انگار خاطره‌ای از ایهام لمس وجودت بود. با هر کام سیگار هراسی دلچسب در عمق جانم می‌نشیند. به یاد می‌آورم آن روز را که برای اولین و آخرین بار زیر بارانی آغشته به بوی سرب و گلوله، زیر ترکش «هواپیمایی شکاری» از جنس روزنامه و طنین صدای «کوف کوف» تفنگ‌های پلاستیکی و هیاهوی سراسر وحشت گام‌های یک شهر، روی ریلی که قطارش لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شد، عشق‌بازی می‌کردیم؛ هوهو چیک چیک، هوهو چیک چیک، هوهو...

 

 


موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست

تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 15:1 | نویسنده : روشین |
یک سال دیگر گذشت و مثل هر سال «احسن الحال» م تکرار مکرر اسم تو شد...
موضوعات مرتبط: نامه ای به یک دوست

تاريخ : چهارشنبه ششم فروردین 1393 | 2:35 | نویسنده : روشین |


گاهی وقت‌ها امید، آدم‌ها را مجبور به انجام کارهایی می‌کند که فقط گذر زمان می‌تواند درستی یا نادرستی‌شان را مشخص می‌کند. البته این موضوع دلیل بر نشستن و دست روی دست گذاشتن نیست. تجربه وخطا بخشی از زندگی تمام انسان‌هاست. خصوصن اگر تصمیم‌های اشتباه خسارت زیادی در پی نداشته باشند یا قابل جبران باشند.
9 ماه پیش، بعد از 3 سال سکوت و بعد از 8 سال فلاکت‌بار، من و هزاران نفر مثل من، به امید عدل و اعتدال در انتخاباتی شرکت کردیم که اهیچ کدام از گزینه‌هایش رای ما نبود. شاید فقط به خاطر کمی آزادی، کمی نفس کشیدن، به خاطر کمی زندگی... غافل از این‌ بودیم که هرچه سطح توقع‌مان پایین می‌آمد، کلید اعتدال با سرعت بیش‌تری بر خلاف آزادی می‌چرخید.
کمتر از 10 ثانیه بعد از شرکت در انتخابات بود که فهمیدم اشتباه کردم. فهمیدم که این بازی، بازی من نبود؛ که انتخاب من این نبود.
برای غلبه بر عذاب وجدانی که ناشی از یک اشتباه بود، نه بستن دستبند سبز در حوضه‌ی رای‌گیری چاره ساز بود، نه زار زار گریه کردن بعد از انداختن رای به صندوق و نه حتی بریدن انگشت جوهری ام با دیوار سیمانی، مثل «ژولیت» فیلم «آبی». تعجبی نداشت. او به همسرش خیانت کرده‌بود و من احساس می‌کردم به قطره قطره خون‌هایی پشت کرده‌ام که بعد از تقلب توهین‌آمیز سال 88 به ناحق ریخته شد. اشتباه من به مراتب پیچیده‌تر از اشتباه او بود.
بعد از 5 ساعت گریه‌ی مداوم، کم‌کم آرام شدم و با گذشت زمان، وقتی همهمه‌های پیرامون انتخابات کمی آرام گرفت، داشت باورم می‌شد که رای دادن من اگر باعث بهتر شدن اوضاع نشد، روی بدتر شدنش هم تاثیر چندانی نداشت. تنها آرزوی من کمی هوا بود برای تنفس. کمی هوا برای خودم و برای همه‌ی کسانی که سال‌هاست طعم شیرین آزادی فراموش‌شان شده. آزادی‌ای که گرچه کم بود ولی برای گذران روزهای زندگی خرده فضایی داشت و اندک امیدی که دل جوانان را تا آمدن روزهای بهتر زنده نگه دارد. گناه نسل ما نبود که فلاکت و بدبختی با روزهای خوش مان همزمان شد و هیچ‌کس نفهمید که جوانی کردن نسلی در زمانه‌ای که همه‌ی دل‌هایش مرده‌اند، یعنی یک نسل‌کشی تمام عیار.
روزهای آرام من بعد از انتخابات اخیر، زیاد طولانی نشد. هرچه بیش‌تر از روی کار آمدن دولت جدید می‌گذشت، امیدی که به رفع حصرها و حبس‌ها بسته‌ بودیم کمرنگ‌تر می‌شد و کم‌کم صدای زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید که «ما که رای داده‌ایم باید اعتراض کنیم» و از آن طرف صدایی که می‌گفت «شمایی که در انتخابات شرکت کردید، چرا نشسته‌اید؟ وعده‌هایی که عملی نشدند، دزدی رای نبودند؟ ما رای ندادیم که چیزی طلبکار باشیم. شما چرا فکری نمی‌کنید؟»
گرچه بارها گفته بودم که اگر هدف نظام، فروپاشی جنبش سبز بود با این چند دستگی‌های قبل از انتخابات قطعن به خواسته‌اش خواهد رسید ولی خوب که فکر کردم دیدم حرفشان بی‌راه هم نیست. حالا که شرایط این‌طور است؛ عده‌ای رای دادند و باید حقی را که نتیجه‌ی اعتمادشان است مطالبه کنند. و این کاملن مشخص است که سوءاستفاده از اطمینان مردم برای به قدرت رسیدن، هیچ فرقی با دزدیدن رای ندارد.
مهم نیست که چرا و چطور به این نتیجه رسیدم اما احساس می‌کنم شرکت در راه‌پیمایی 25 بهمن، برای آزادی رهبران جنبش سبز، زندانیان سیاسی و اعتراض به پایمال شدن حقوق بشر در ایران، کم‌ترین کاری است که برای جبران آن اشتباهِ از سر امید انجام می‌دهم. نسلی که راه آرزوهایش هربار به بن‌بست یاٌس رسید، چیزی برای از دست دادن ندارد



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 11:11 | نویسنده : روشین |
درست یک سال پیش وبلاگ شخصی من، شازده کوچولو، متولد شد.  مثل بقیه ی وبلاگ ها، «شازده کوچولو» در ابتدا مکانی بود صرفن جهت نوشتن؛ از درددل های خصوصی گرفته تا مطرح کردن مشکلات اجتماعی...

مدت زیادی لازم نبود که احساس کنم «شازده کوچولو» ی من چیزی فراتر از این هاست. چیزی شبیه یک همدم، یک دوست... دوستی که  وقتی همه خسته بودند و بی حوصله، می نشست پای حرف های تکراری ام  تا من از گفتن خسته می شدم. نه از کوره در می رفت، نه عصبانی میشد؛ فقط ،بی توقع می نشست و گوش می کرد.  اما تنها همین ها هم نبود.

«شازده کوچولو»  فقط یک زندگی به من بدهکار است و من زنده بودن را؛ زنده بودن عشقم، خیالم، دلم... تا جایی که می توانست جای خالی گلم را پر می کرد؛ حرف های زیادی بود که باید می گفتم. گل بداخلاق و کم حوصله و مغرور من، از آن حرف های -به قول خودش- دوزاری خسته شد و رفت، اما «شازده کوچولو» به جایش ماند؛ ماند و شنید و همه را باور کرد. من هیچوقت دروغ نمی گفتم و تنها او بود که این را می دانست... 

شهریار کوچک ام را مثل یک دوست صمیمی، دوست دارم.

تولدش مبارک!



موضوعات مرتبط: شازده کوچولو ، نامه ای به یک دوست

تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 3:58 | نویسنده : روشین |
اولین رمان جنایی که خواندم  «غرامت مضاعف»، اثر «جیمز اِم. کین» بود که در جریان ماجرای کتاب، والتر هاف، عاشق دختر مردی میشد که او را به قتل رسانده بود؛ ولی «ناکامی مگره»  اصلن یک رمان کاراگاهی-جنایی بود. از همان ها که اغلب دست پیرمردان سالخورده فیلم ها می بینید. همان ها که بالاخره در جایی از فیلم مشخص می شود در حال سپری کردن دوران بازنشستگی شان هستند. 

این ها را که میگویم به هیچ وجه منظورم  این نیست که کتاب بدی باشد، نه! فقط به این دلیل که من زیادی فیلم می بینم، بیشتر الگو برداری ام از شخصیت های درون فیلم هاست. آن هم کسانی که معمولن شخصیت اول نیستند ولی در تمام طول فیلم، به نحوی قابل ستایش اند. مثلن یا خیلی دوست داشتنی هستند، یا فداکارند و یا قهرمان و چون این کرکترها بیشتر پیرمرد یا پیرزن هستند و اقلن 40 سالی بیشتر از من سن دارند و همانطور که گفتم رمان های جنایی هم می خوانند، من هم خواندن این دست رمان ها را به وقتی موکول کرده بودم که هم سن و سال آن ها شده باشم.  

این کتاب چون هدیه ی دوستی بود و خیلی برایم عزیز بود، خواندنش را زودتر از موعد شروع کردم  و خب، پشیمان هم نیستم. 

اینکه آدم دوستانی داشته باشد که بی مناسبت و بیشتر از هرچیز دیگری کتاب هدیه می دهند، واقعن عالی است، حتی اگر با هدیه شان برنامه ی زندگی ات را 40 سال به جلو ببرند!

اصلن خودتان قضاوت کنید: اینکه از برنامه تان 40 سال جلو بیافتید بهتر است یا اینکه 40 سال عقب بمانید؟!


(مشخصات کتاب:  ناکامی مـِگره/ ژرژ سیمنون/ ترجمه ی عباس آگاهی/ جهان کتاب)



موضوعات مرتبط: کتابخور

تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 5:19 | نویسنده : روشین |
در تمام 365 روز سال، در طهران به این بزرگی مگر چند شب سردترین شب سال می شود؟! حیف نیست که بی خیال این نرم نرمه های آرام برف شد و از ترس سرماخوردگی کز کرد کنج خانه؟! اصلن «شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیافتیم، ترسمان به کلی می ریزد»...



تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 3:17 | نویسنده : روشین |
قبلنا فکر می کردم دنیا از رو قبیله ها تقسیم میشه.  قبیله ی سیاها و قبیله ی سفیدا.  قبیله ی سرخ پوستا و قبیله ی سفید پوستا.  ولی حالا می فهمم درست نیس.  دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم میشه: قبیله ی آدمایی که بی شعورن و قبیله ی آدمایی که بی شعور نیستن.


(خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت/ شرمن الکسی/ ترجمه رضی هیرمندی/ 

نشر افق)



موضوعات مرتبط: کتاب پاره (New Section) ، کتابخور

تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 16:13 | نویسنده : روشین |

همه جا صحبت از «حافظه‌ی تاریخی» ما ایرانی‌ها است‌. به نظرم این نهایت بی‌انصافی است که از صبر و بردباری ما به همان اندازه حرفی به میان نمی‌آید و مثلن این پشتکار ما در بردباری با صبر ایوب نبی مقایسه نمی‌شود!

چون حافظه‌ی تاریخی من هم مثل شما تعریفی ندارد، بهتر است زیاد در قعر تاریخ فرو نرویم. برای آوردن مثالی از همین صبر مذکور، چرا به 4 دهه‌ی گذشته برنگردیم؟! اصلن به موافقین و مخالفین کشف حجاب و خراب کردن حضیرة القدس بهائیان و اعتراض به همه‌ی این‌ها بعد از 55 سال هم کاری نداریم. بیایید از انقلاب 1357 شروع کنیم. این‌که وقتی ملت ایران خوب صبر‌هایشان را کردند و مظلومیتشان ته کشید، بالاخره دست به دست هم دادند و متحد شدند و به خیال خودشان حکومت شاهنشاهی را از بیخ و بن سوزاندند و در واقعیت، عمامه و منبر را جایگزین تاج و تخت کردند-و خب دم‌شان هم گرم. به قول دوستی: «تخم داشتیم کردیم، شما هم دارید، بکنید»!-

این شد که سال‌ها از عمر خیلی‌ها گذشت تا پتک دستاورد آن حرکت خودجوش مردمی کوبیده شد توی سر آن‌ها که خودجوش حرکت کرده بودند، به اضافه‌ی سر فرزندان‌شان و بعضن فرزندان فرزندان‌شان-برای نمونه می‌شود به سر من و پدرم اشاره کرد- .

21 سال بعد از انفجار کاسه‌ی صبر و استقامت مردم، یعنی در سال 1378، این‌بار طاقت گروهی از جوان‌ها طاق شد. هرچقدر رفتند و آمدند و شعار دادند که ای «ایرانی با‌غیرت/حمایت، حمایت» به خرج غیرت هیچ‌کس نرفت که نرفت. لابد آن‌ها هم دلیل خاص خودشان را داشتند که این بندگان خدا را جدی نگرفتند و احتمالن بعد از این‌‌که دیدند، جوانان‌شان به دست نیروهای دستاوردشان، کتک می‌خورند و دستگیر می‌شوند و کشته می‌شوند، با خود فکر کردند که: «ای بابا! جوان‌های این دوره و زمانه صبر ندارند. چقدر زود طاقت‌شان تمام می‌شود. جوان هم جوان‌های قدیم»!

اینطور شد که غیر از جانشین رهبر دستاورد  1357 هیچ‌کس این باباها را جدی نگرفت. از حافظه‌ی تاریخی یک ایرانی بعید است ولی یادم می‌آید که از رادیو شنیدم ایشان در این خصوص گفته بود که ظاهرن این جنبش دانشجویی-با این‌که از جانب ملت زیاد جدی گرفته نشد- ضربه‌ی ناجوری به پایه های نظام وارد کرد.

خلاصه این‌که تنها دستاورد این کم طاقتی جوانان عده ای زخمی و زندانی و مفقودالاثر و کشته شده بود. –از همین‌جا یاد و خاطره‌ی تمام آن‌ها را گرامی می‌داریم؛ البته اگر کسی یادش مانده باشد-

بعد از خوابیدن سر‌و‌صداهای ناشی از این جنبش نافرجام، مردم ما دوباره کاسه‌ی صبر دست گرفتند و با امید به آینده روال زندگی عادی را در پیش...

از آخرین باری که همین کاسه‌ی صبر مذکور، به صورت یک‌پارچه لبریز شده بود، 31 سال گذشت تا رسیدیم به سال 1388. برای جلوگیری از اطناب کلام، در این مورد نیازی به توضیح نمی‌بینم-درست است که حافظه‌ی تاریخی نداریم ولی ماهی هم که نیستیم دیگر- همین را بگویم که بعد از انتخابات آن سال، وقتی رای‌ها به نام «میرحسین» و «کروبی» در صندوق انداخته شدند و به اذن خدا-یا شاید نماینده‌ی خدا- «احمدی نژاد» بیرون آمدند و زمام مملکت داری با اخذ شست و سه درصد آراء به دست محمود مذکور افتاد، بالاخره سر‌ها از لاک‌ها بیرون آمدند و با نگاهی به کاسه‌ی صبر متوجه شدند که دیگر وقت‌اش است...

با این‌که راهپیمایی‌های اعتراض‌آمیز آن سال با قدرت و شکوه هر‌چه تمام‌تر برگذار شد و طبیعتن مشت محکمی بود بر دهان دروغ‌گویان ولی نتایج مثبتی به جز سست شدن یک تعداد دیگری از پایه‌های نظام و بی‌رنگ شدن شعار «میزان رای ملت است» و البته باز شدن مشت سران دستاورد 57، برای عموم مردم در پی نداشت. در عوض نتایج منفی، تا دل‌تان بخواهد: از نابود شدن اتحاد و اعتماد و یک‌پارچگی بین ملت گرفته تا کشته شدن و زندانی شدن و شکنجه‌های ماورای طبیعی جوانان و حتی حصر غیر‌قانونی آن‌هایی که یک زمانی فرزند نظام بودند، ولی خب بندگان خدا به این اجحافی که در حق خودشان و ملت شده بود اعتراض داشتند.

این هم گذشت و حافظه‌ی تاریخی نصف و نیمه‌ی ما یاری کرد تا 4 سال دیگر یادمان بماند که از خون جوانان وطن لاله برآمده و هنوز که هنوزه علمدار محصور است و کلی انسان بی‌گناه محبوس.

7 ماه پیش روحانی‌ای آمد و ما هم امید بستیم به کلیدی که تصور می‌شد کلید حبس‌ها و حصر‌ها باشد-خدا این امید را از ما نگیرد-. نشستیم و کاسه‌ی صبری که میراث اجدادی‌مان است، به دست گرفتیم و چشم از کلید برنداشتیم. هرچه بردباری کردیم و دندان روی جگر گذاشتیم، هرچه تشکر کردیم، دیدیم که برف آمد (...متشکریم)، باران آمد (...متشکریم) ولی آن میر و علمدار نیامد که نیامد...

می‌دانم که ظرفیت صبوری ما بیش‌تر از 5 سال و یا به تعبیری 7 ماه است و اصلن مایه‌ی شرمساری پیشینیان‌مان است که انقدر زود از کوره در برویم-مردم چه می‌گویند؟- ولی عده‌ای دست به دست هم داده‌اند و قرار است اگر حصر رهبران جنبش سبز تا بیست‌و‌پنجم همین ماه برداشته نشد-که امیدوارم نشود چون آن‌وقت با این حافظه‌ی تاریخی ما تکلیف آن بیچاره‌هایی که رهبر نیستند و در زندان‌اند چه می‌شود؟- خلاصه قرار است تجمعی صلح‌آمیز، در همه‌ی شهرهای ایران برگزار شود، صرفن به این دلیل که به آقای رئیس‌جمهور بگویند که متشکرند ولی همان‌طور که با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمی‌شود، با وعده و وعید کلید دادن هم کسی تا به حال آزاد نشده. بگویند که ما 4 سال با کلاهی که به سرمان زار می‌زد زندگی کردیم، از شمایی که چپ و راست تشکر کردیم، انتظار داریم این کلاه ناخواسته را از سرمان برنمی‌داری، لااقل لبه‌ی کلاه را کمی بالا بزنی!

می‌دانم تعداداین جمعیتی که گفتم خیلی زیاد نیست، شاید 2هزار نفر از اقصی نقاط دنیا! اقصی نقاط دنیا که طبیعتن به کارشان نمی‌آید. با این حساب حتی جمعیت به 2هزار نفر هم نمی‌رسد و این را هم می‌دانم که با این وضع، اگر بروم در بهترین حالت سینه خیز به خانه برخواهم گشت-گفتم در بهترین حالت، چون ممکن است اصلن برنگردم- و این را هم می‌دانم که «اتحاد، رمز پیروزی‌ است».  

نمی‌خواهم شعار بدهم. مغزم هم هیچ عیب نکرده. فقط همین را بگویم که نهایت بی انصافی است ما راست، راست راه برویم و متشکر باشیم و آن‌هایی که 4 سال پیش همراه‌‌مان بودند در گوشه‌ی زندان بپوسند و تازه وقتی عده ای قصد احقاق حق هزاران نفر مثل من و شما و آن‌ها را دارند، در گوشه‌ی دنج‌مان بنشینیم و نظاره‌گر باشیم. یا به بهانه‌های واهی، ترس‌مان را پشت مسائل شخصی زندگی‌مان مخفی کنیم-بالاخره هرکسی یک سری مسائل شخصی برای خودش دارد، دلیل نمی‌شود که!-  یا چشم‌هایمان را روی حقیقت ببندیم و کسانی که به دنبال حق هستند را به سخره بگیریم و یا مرز سیاست و انسانیت را بشکنیم و به حربه‌ی تکراری «من در سیاست دخالت نمی‌کنم» متوصل شویم.

تعدادمان کم است و من مجبورم جانم را بگذارم کف دستم و بروم- بی‌شک اگر متحد بودیم، جای دیگری را برای جان‌ام در نظر می‌گرفتم- شما هم بیایید و مثل من، همان کلاه گشاد به سر رفته‌تان را قاضی کنید و تا فرصت هست ببینید که چه می‌کنید...

 

 



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 19:42 | نویسنده : روشین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.