جای من اینجا نیست! دستم را بگیر و مرا با خود به سیاره‌ای دور ببر. بگذار بشوم همان «عزیز دل دور دوری» که می‌گفت! حتی عزیز دلش هم دیگر آن‌قدرها مهم نیست؛ فقط می‌خواهم دور باشم.

دستم را بگیر. بیا دوتایی برویم. به کجا مهم نیست؛ ناکجا شاید یا حتی همان جایی که عرب سال‌ها است نـِی می‌اندازد. از ساقه های نی سایبانی می‌سازیم که بالای سرمان باشد ... اصلن کسی چه می‌داند؟! شاید آن‌جا باران بود و ابر بود و دریا بود ...

می‌توانیم یک قایق کوچک بسازیم؛ قایقی تنها به اندازه‌ی من‌وتو ...

مقصد مهم نیست؛ تو فقط دستم را بگیر. قایق را که به آب انداختیم دل سپرده‌ایم به موج‌ها دیگر؛ همان‌طور که من‌به‌تو و شاید ...

شایدش مهم نیست؛ همان‌قدر که بویناکی دنیای آدم‌ها رهای‌مان کند، کافی است. تو دستم را بگیر، بقیه‌اش با من ... تو برایم نی می‌زنی، من به سازت می‌رقصم ... طوری که انگار هیچ‌کس به جز من‌وتو آن‌جا نیست. هیچ کس به جز من‌وتو  آنجا نیست!

هروقت دریا آرام شد، قایق که از حرکت ایستاد، سرم را روی سینه‌ات می‌گذارم و درد تمام نبودن‌هایت را زار می‌زنم؛ آن‌قدر که آسمان به گریه بیافتد و دریا به جنب و جوش. بادبان‌ها را بکش؛ با تمام سرعت، رو به جلو!

دستم را بگیر، باید برویم؛ دیر می‌شود. این آدم‌ها تا سربگردانی، اسیرت کرده‌اند؛ اسیر دنیای کوچک‌شان ... دنیایی با طعم تلخ قهوه، بوی تند سیگار.

باید فرار کنیم؛ چشم‌هایت را ببند، دستم را بگیر و با من دل به دریا بزن.

دنیای آدم‌ها ترسناک است، جای ماندن نیست. این‌جا عشق احمقانه است، عاشقی دلیل کمبود است، معاشقه بیماری است ... این‌جا خیانت، نشان افتخار است، دروغ شیرین است، خاطره بی‌ارزش است ... «آدم‌ها معمولن تنهایند» این‌جا ...

دل بکن از این سیاره‌ی نفرین‌شده ... من می‌ترسم؛ دستم را بگیر. بیا از این‌جا برویم. این مرض مسری است، درنگ همان آلودگی است ... مقصد مهم نیست. فقط چشم‌هایت را ببند گل من؛ دستم را بگیر ... 


موضوعات مرتبط: لمپانویس ، شازده کوچولو ، نامه ای به یک دوست

تاريخ : شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۴ | 2:15 | نویسنده : لـَمپا1989 |
کوچه‌ای تنگ و تاریک و خلوت. تنها خودت هستی و خودت.

خالی از هدف، بدون مقصد ادامه می‌دهی... با هر قدمی که برمی‌داری، پاهایت سست و سست‌تر می‌شوند.

به کجا می‌روی؟!

جسم نیمه‌جانت را به دنبال خود می‌کشی و همچنان پیش می‌روی؛ به سوی هیچ، شاید!

زمان از میان تک درخت باران‌زده‌ی کوچه می‌گذرد ... هوووووو

این‌بار تو می‌مانی و گام‌هایی که دیگر به دنبالت نمی‌آیند؛ فریاد می‌کشی، التماس می‌کنی، با مشت به دیوارها می‌کوبی؛استخوان‌های یخ‌زده‌ات تاب نمی‌آورند، خرد می‌شوند. می‌شکنی.

روی زمین می‌افتی و با خود تکرار می‌کنی: "به کجا می‌روم؟!"

هیچ پاسخی نیست، صدایی حتی ... تنها صدای زمان است که از میان تک درخت باران‌زده‌ی کوچه می‌گذرد ... هوووووو

دستانت را در جیب‌هایت فرو می‌کنی و پی چیزی می‌گردی؛ شاید خاطراتی که هرگز نداشته‌ای و فکر می‌کنی، به روزهایی که هیچوقت سپری نکرده‌ای، به مقصدی که پیش‌رویت است اما ناکجاست!

باز نعشت را روی زمین می‌کشی، باد می‌آید، زمان می‌گذرد... کوچه سرد است، تنگ است، تاریک است ...

هیچ‌کس نیست، هیچ‌چیز نیست.

صدایی می‌آید: هوووووو

زمان می‌گذرد

وقت تنگ است؛ دیر کرده‌ای شاید ...

به کجا می‌روی؟!


موضوعات مرتبط: توهمات یک آمیب شش کروموزومی ، لمپانویس ، دو نقطه

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۴ | 11:47 | نویسنده : لـَمپا1989 |
8 اکتبر 2015

00:00

یک‌سال دیگر هم گذشت. امسال تولد 40 سالگی‌ات را جشن می‌گیری... یا شاید هم نمی‌گیری! شاید مثل سال‌های پیش غصه‌دار ریحانه‌ای و نگران کودکان کوبانی، سوریه و فلسطین.

آن‌قدر از من دور شدی که نمی‌دانم باید تولدت را تبریک بگویم یا نه. همیشه دور بودی. مثل سال پیش؛ یادت هست؟ من روزهایی سراسر از صلح و آرامش و دوستی برایت آرزو کرده‌بودم و تو مثل همیشه، مثل آدم‌بزرگ‌ها، نخوانده، نداسته قضاوتم کردی: «تو این شرایط من خجالت می‌کشم حتی به تولدم فکر کنم.»

من دوستت داشتم؛ از صمیم قلب برآورده شدن آرزوهایت را آرزو کرده بودم و تو به‌جای اینکه پشت میز، روبروی کیک تولدت بنشینی، چشم‌هایت را ببندی و برای زیبا شدن همه‌ی این زشتی‌ها دعا کنی از من گذشتی؛ از دوست داشتنم، از رویاهایم وحتی از آرزوهایم... آرزوهامان.

می‌دانی؟! حرف زیاد است و کلمات انگار کش می‌آیند برای تکرار حرف‌هایی که چهار سال گفتم و نشنیدی و گذشتی. امسال با سال‌های دیگر فرق می‌کند؛ خودت هم می‌دانی یا شاید... نمی‌دانم. همین‌قدر بگویم که دلم می‌خواست فردا مثل هزاران فردا از هزار سال پیش با خوشحالی از خواب بیدار شوم و خدا را به خاطر معجزه‌اش، به خاطر تولد فرشته‌ی پاک و کوچکش –که حالا ادای آدم بزرگ‌ها را درمی‌آورد- شکر کنم. شب را با خرده پس‌اندازی که برای سالروز تولدت کنار گذاشته بودم در کافه اوریانت جشن بگیرم  و به نیت برآورده شدن آرزوهایت شمع‌ها را خاموش کنم اما ...

کلمات پاکند و من احساس می‌کنم با هر کلمه، با هر سطر به آن‌ها خیانت می‌کنم؛ به خودم و به زندگی‌ای که دیگر مانند سال‌های پیش نیست.

متاسفم که تمام این سال‌ها آن چیزی نبود که می‌خواستی. متاسفم از این‌همه جنگ و خون و دروغ و سیاهی.

 امشب تو وارد چهارمین دهه‌ از زندگی‌ات شده‌ای. امسال کودکان سوریه و کوبانی اگر با کابوس توپ و تفنگ می‌خوابند، با رویای  برآورده شدن صلح، انسانیت و مهربانی بیدار می‌شوند. امسال امید برای همه‌ی آن‌ها معنای دیگری خواهد داشت؛ معنای عینی یک معجزه شاید... یک تولد.

 

شاید امسال آخرین سالی باشد که برایت می‌نویسم. دلم برای خیالت، برای آرامشت و برای آرزوی بودنت تنگ می‌شود. برای رسیدن روزهای خوبی که به زندگی شاعرانه‌ی ما... من نرسید.

سرپوشت را هم کنار می‌گذارم. فکر نمی‌کنم دیگر به دردت بخورد. شاید خواسته باشی با شب‌پره‌ها آشنا بشنوی. «شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد.» هروقت دلت گرفت به آسمان نگاه کن، من از آن بالا برایت دست تکان می‌دهم و می‌خندم. امیدوارم دلت هرگز نگیرد. لااقل تا زمانی که حال روزهایت به قدری خوب باشد که زیاد بخندی. آن‌وقت تو هم به آسمان نگاه می‌کنی و لبخند می‌زنی. مطمئن باش با لبخندت، حال دنیا بهتر می‌شود... گل ماندنی بداخلاق و کم حوصله و مغرور من.

تولدت مبارک

 


موضوعات مرتبط: لمپانویس ، شازده کوچولو ، نامه ای به یک دوست

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۴ | 0:56 | نویسنده : لـَمپا1989 |
درست یک سال پیش وبلاگ شخصی من، شازده کوچولو، متولد شد.  مثل بقیه ی وبلاگ ها، «شازده کوچولو» در ابتدا مکانی بود صرفن جهت نوشتن؛ از درددل های خصوصی گرفته تا مطرح کردن مشکلات اجتماعی...

مدت زیادی لازم نبود که احساس کنم «شازده کوچولو» ی من چیزی فراتر از این هاست. چیزی شبیه یک همدم، یک دوست... دوستی که  وقتی همه خسته بودند و بی حوصله، می نشست پای حرف های تکراری ام  تا من از گفتن خسته می شدم. نه از کوره در می رفت، نه عصبانی میشد؛ فقط ،بی توقع می نشست و گوش می کرد.  اما تنها همین ها هم نبود.

«شازده کوچولو»  فقط یک زندگی به من بدهکار است و من زنده بودن را؛ زنده بودن عشقم، خیالم، دلم... تا جایی که می توانست جای خالی گلم را پر می کرد؛ حرف های زیادی بود که باید می گفتم. گل بداخلاق و کم حوصله و مغرور من، از آن حرف های -به قول خودش- دوزاری خسته شد و رفت، اما «شازده کوچولو» به جایش ماند؛ ماند و شنید و همه را باور کرد. من هیچوقت دروغ نمی گفتم و تنها او بود که این را می دانست... 

شهریار کوچک ام را مثل یک دوست صمیمی، دوست دارم.

تولدش مبارک!



موضوعات مرتبط: شازده کوچولو ، نامه ای به یک دوست

تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 3:58 | نویسنده : لـَمپا1989 |
اولین رمان جنایی که خواندم  «غرامت مضاعف»، اثر «جیمز اِم. کین» بود که در جریان ماجرای کتاب، والتر هاف، عاشق دختر مردی میشد که او را به قتل رسانده بود؛ ولی «ناکامی مگره»  اصلن یک رمان کاراگاهی-جنایی بود. از همان ها که اغلب دست پیرمردان سالخورده فیلم ها می بینید. همان ها که بالاخره در جایی از فیلم مشخص می شود در حال سپری کردن دوران بازنشستگی شان هستند. 

این ها را که میگویم به هیچ وجه منظورم  این نیست که کتاب بدی باشد، نه! فقط به این دلیل که من زیادی فیلم می بینم، بیشتر الگو برداری ام از شخصیت های درون فیلم هاست. آن هم کسانی که معمولن شخصیت اول نیستند ولی در تمام طول فیلم، به نحوی قابل ستایش اند. مثلن یا خیلی دوست داشتنی هستند، یا فداکارند و یا قهرمان و چون این کرکترها بیشتر پیرمرد یا پیرزن هستند و اقلن 40 سالی بیشتر از من سن دارند و همانطور که گفتم رمان های جنایی هم می خوانند، من هم خواندن این دست رمان ها را به وقتی موکول کرده بودم که هم سن و سال آن ها شده باشم.  

این کتاب چون هدیه ی دوستی بود و خیلی برایم عزیز بود، خواندنش را زودتر از موعد شروع کردم  و خب، پشیمان هم نیستم. 

اینکه آدم دوستانی داشته باشد که بی مناسبت و بیشتر از هرچیز دیگری کتاب هدیه می دهند، واقعن عالی است، حتی اگر با هدیه شان برنامه ی زندگی ات را 40 سال به جلو ببرند!

اصلن خودتان قضاوت کنید: اینکه از برنامه تان 40 سال جلو بیافتید بهتر است یا اینکه 40 سال عقب بمانید؟!


(مشخصات کتاب:  ناکامی مـِگره/ ژرژ سیمنون/ ترجمه ی عباس آگاهی/ جهان کتاب)



موضوعات مرتبط: کتابخور

تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ | 5:19 | نویسنده : لـَمپا1989 |
در تمام 365 روز سال، در طهران به این بزرگی مگر چند شب سردترین شب سال می شود؟! حیف نیست که بی خیال این نرم نرمه های آرام برف شد و از ترس سرماخوردگی کز کرد کنج خانه؟! اصلن «شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیافتیم، ترسمان به کلی می ریزد»...



تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ | 3:17 | نویسنده : لـَمپا1989 |
قبلنا فکر می کردم دنیا از رو قبیله ها تقسیم میشه.  قبیله ی سیاها و قبیله ی سفیدا.  قبیله ی سرخ پوستا و قبیله ی سفید پوستا.  ولی حالا می فهمم درست نیس.  دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم میشه: قبیله ی آدمایی که بی شعورن و قبیله ی آدمایی که بی شعور نیستن.


(خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت/ شرمن الکسی/ ترجمه رضی هیرمندی/ 

نشر افق)



موضوعات مرتبط: کتاب پاره ، کتابخور

تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 16:13 | نویسنده : لـَمپا1989 |

همه جا صحبت از «حافظه‌ی تاریخی» ما ایرانی‌ها است‌. به نظرم این نهایت بی‌انصافی است که از صبر و بردباری ما به همان اندازه حرفی به میان نمی‌آید و مثلن این پشتکار ما در بردباری با صبر ایوب نبی مقایسه نمی‌شود!

چون حافظه‌ی تاریخی من هم مثل شما تعریفی ندارد، بهتر است زیاد در قعر تاریخ فرو نرویم. برای آوردن مثالی از همین صبر مذکور، چرا به 4 دهه‌ی گذشته برنگردیم؟! اصلن به موافقین و مخالفین کشف حجاب و خراب کردن حضیرة القدس بهائیان و اعتراض به همه‌ی این‌ها بعد از 55 سال هم کاری نداریم. بیایید از انقلاب 1357 شروع کنیم. این‌که وقتی ملت ایران خوب صبر‌هایشان را کردند و مظلومیتشان ته کشید، بالاخره دست به دست هم دادند و متحد شدند و به خیال خودشان حکومت شاهنشاهی را از بیخ و بن سوزاندند و در واقعیت، عمامه و منبر را جایگزین تاج و تخت کردند-و خب دم‌شان هم گرم. به قول دوستی: «تخم داشتیم کردیم، شما هم دارید، بکنید»!-

این شد که سال‌ها از عمر خیلی‌ها گذشت تا پتک دستاورد آن حرکت خودجوش مردمی کوبیده شد توی سر آن‌ها که خودجوش حرکت کرده بودند، به اضافه‌ی سر فرزندان‌شان و بعضن فرزندان فرزندان‌شان-برای نمونه می‌شود به سر من و پدرم اشاره کرد- .

21 سال بعد از انفجار کاسه‌ی صبر و استقامت مردم، یعنی در سال 1378، این‌بار طاقت گروهی از جوان‌ها طاق شد. هرچقدر رفتند و آمدند و شعار دادند که ای «ایرانی با‌غیرت/حمایت، حمایت» به خرج غیرت هیچ‌کس نرفت که نرفت. لابد آن‌ها هم دلیل خاص خودشان را داشتند که این بندگان خدا را جدی نگرفتند و احتمالن بعد از این‌‌که دیدند، جوانان‌شان به دست نیروهای دستاوردشان، کتک می‌خورند و دستگیر می‌شوند و کشته می‌شوند، با خود فکر کردند که: «ای بابا! جوان‌های این دوره و زمانه صبر ندارند. چقدر زود طاقت‌شان تمام می‌شود. جوان هم جوان‌های قدیم»!

اینطور شد که غیر از جانشین رهبر دستاورد  1357 هیچ‌کس این باباها را جدی نگرفت. از حافظه‌ی تاریخی یک ایرانی بعید است ولی یادم می‌آید که از رادیو شنیدم ایشان در این خصوص گفته بود که ظاهرن این جنبش دانشجویی-با این‌که از جانب ملت زیاد جدی گرفته نشد- ضربه‌ی ناجوری به پایه های نظام وارد کرد.

خلاصه این‌که تنها دستاورد این کم طاقتی جوانان عده ای زخمی و زندانی و مفقودالاثر و کشته شده بود. –از همین‌جا یاد و خاطره‌ی تمام آن‌ها را گرامی می‌داریم؛ البته اگر کسی یادش مانده باشد-

بعد از خوابیدن سر‌و‌صداهای ناشی از این جنبش نافرجام، مردم ما دوباره کاسه‌ی صبر دست گرفتند و با امید به آینده روال زندگی عادی را در پیش...

از آخرین باری که همین کاسه‌ی صبر مذکور، به صورت یک‌پارچه لبریز شده بود، 31 سال گذشت تا رسیدیم به سال 1388. برای جلوگیری از اطناب کلام، در این مورد نیازی به توضیح نمی‌بینم-درست است که حافظه‌ی تاریخی نداریم ولی ماهی هم که نیستیم دیگر- همین را بگویم که بعد از انتخابات آن سال، وقتی رای‌ها به نام «میرحسین» و «کروبی» در صندوق انداخته شدند و به اذن خدا-یا شاید نماینده‌ی خدا- «احمدی نژاد» بیرون آمدند و زمام مملکت داری با اخذ شست و سه درصد آراء به دست محمود مذکور افتاد، بالاخره سر‌ها از لاک‌ها بیرون آمدند و با نگاهی به کاسه‌ی صبر متوجه شدند که دیگر وقت‌اش است...

با این‌که راهپیمایی‌های اعتراض‌آمیز آن سال با قدرت و شکوه هر‌چه تمام‌تر برگذار شد و طبیعتن مشت محکمی بود بر دهان دروغ‌گویان ولی نتایج مثبتی به جز سست شدن یک تعداد دیگری از پایه‌های نظام و بی‌رنگ شدن شعار «میزان رای ملت است» و البته باز شدن مشت سران دستاورد 57، برای عموم مردم در پی نداشت. در عوض نتایج منفی، تا دل‌تان بخواهد: از نابود شدن اتحاد و اعتماد و یک‌پارچگی بین ملت گرفته تا کشته شدن و زندانی شدن و شکنجه‌های ماورای طبیعی جوانان و حتی حصر غیر‌قانونی آن‌هایی که یک زمانی فرزند نظام بودند، ولی خب بندگان خدا به این اجحافی که در حق خودشان و ملت شده بود اعتراض داشتند.

این هم گذشت و حافظه‌ی تاریخی نصف و نیمه‌ی ما یاری کرد تا 4 سال دیگر یادمان بماند که از خون جوانان وطن لاله برآمده و هنوز که هنوزه علمدار محصور است و کلی انسان بی‌گناه محبوس.

7 ماه پیش روحانی‌ای آمد و ما هم امید بستیم به کلیدی که تصور می‌شد کلید حبس‌ها و حصر‌ها باشد-خدا این امید را از ما نگیرد-. نشستیم و کاسه‌ی صبری که میراث اجدادی‌مان است، به دست گرفتیم و چشم از کلید برنداشتیم. هرچه بردباری کردیم و دندان روی جگر گذاشتیم، هرچه تشکر کردیم، دیدیم که برف آمد (...متشکریم)، باران آمد (...متشکریم) ولی آن میر و علمدار نیامد که نیامد...

می‌دانم که ظرفیت صبوری ما بیش‌تر از 5 سال و یا به تعبیری 7 ماه است و اصلن مایه‌ی شرمساری پیشینیان‌مان است که انقدر زود از کوره در برویم-مردم چه می‌گویند؟- ولی عده‌ای دست به دست هم داده‌اند و قرار است اگر حصر رهبران جنبش سبز تا بیست‌و‌پنجم همین ماه برداشته نشد-که امیدوارم نشود چون آن‌وقت با این حافظه‌ی تاریخی ما تکلیف آن بیچاره‌هایی که رهبر نیستند و در زندان‌اند چه می‌شود؟- خلاصه قرار است تجمعی صلح‌آمیز، در همه‌ی شهرهای ایران برگزار شود، صرفن به این دلیل که به آقای رئیس‌جمهور بگویند که متشکرند ولی همان‌طور که با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمی‌شود، با وعده و وعید کلید دادن هم کسی تا به حال آزاد نشده. بگویند که ما 4 سال با کلاهی که به سرمان زار می‌زد زندگی کردیم، از شمایی که چپ و راست تشکر کردیم، انتظار داریم این کلاه ناخواسته را از سرمان برنمی‌داری، لااقل لبه‌ی کلاه را کمی بالا بزنی!

می‌دانم تعداداین جمعیتی که گفتم خیلی زیاد نیست، شاید 2هزار نفر از اقصی نقاط دنیا! اقصی نقاط دنیا که طبیعتن به کارشان نمی‌آید. با این حساب حتی جمعیت به 2هزار نفر هم نمی‌رسد و این را هم می‌دانم که با این وضع، اگر بروم در بهترین حالت سینه خیز به خانه برخواهم گشت-گفتم در بهترین حالت، چون ممکن است اصلن برنگردم- و این را هم می‌دانم که «اتحاد، رمز پیروزی‌ است».  

نمی‌خواهم شعار بدهم. مغزم هم هیچ عیب نکرده. فقط همین را بگویم که نهایت بی انصافی است ما راست، راست راه برویم و متشکر باشیم و آن‌هایی که 4 سال پیش همراه‌‌مان بودند در گوشه‌ی زندان بپوسند و تازه وقتی عده ای قصد احقاق حق هزاران نفر مثل من و شما و آن‌ها را دارند، در گوشه‌ی دنج‌مان بنشینیم و نظاره‌گر باشیم. یا به بهانه‌های واهی، ترس‌مان را پشت مسائل شخصی زندگی‌مان مخفی کنیم-بالاخره هرکسی یک سری مسائل شخصی برای خودش دارد، دلیل نمی‌شود که!-  یا چشم‌هایمان را روی حقیقت ببندیم و کسانی که به دنبال حق هستند را به سخره بگیریم و یا مرز سیاست و انسانیت را بشکنیم و به حربه‌ی تکراری «من در سیاست دخالت نمی‌کنم» متوصل شویم.

تعدادمان کم است و من مجبورم جانم را بگذارم کف دستم و بروم- بی‌شک اگر متحد بودیم، جای دیگری را برای جان‌ام در نظر می‌گرفتم- شما هم بیایید و مثل من، همان کلاه گشاد به سر رفته‌تان را قاضی کنید و تا فرصت هست ببینید که چه می‌کنید...

 

 



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 19:42 | نویسنده : لـَمپا1989 |
«پاریس، جشن بیکران» یادگار همینگوی از پاریس دههء 20 و ارزشمندترین بخش از دستنوشته های برجای مانده از اوست که اول بار پس از مرگش منتشر شد و به سرعت درمیان پرفروش ترین کتاب هایش جای گرفت. «ماریو بارگاس یوسا» کتاب را "طلسمی جادویی" می داند که «هر فصلش داستان کوتاهی است آراسته به حسن های بهترین داستان های همینگوی»؛ داستان هایی چنان سرزنده و شفاف که زندگی منظم و پرشتاب نویسنده شان را پیش چشم خواننده به تصویر می کشند، تصاویری از روزهایی که شهرت در گوشه و کنار پاریس در انتظار همینگوی جوان بود.         //از مقدمه ی کتاب

(پاریس، جشن بیکران/ ارنست همینگوی/ ترجمه ی فرهاد غبرایی/ کتاب خورشید)


موضوعات مرتبط: کتاب پاره ، کتابخور

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ | 11:15 | نویسنده : لـَمپا1989 |

پیرمرد دستی به شال سبزش کشید. عبا را روی شانه جابه جا کرد و ادامه داد: «چهار روز بود چیزی برای خوردن نداشتیم. بچه ها از گرسنگی فریاد می کشیدند. بوی جنازه هایی که زیر آوار مانده بودند، نمی گذاشت نفس بکشیم. هنوز هیچ کمکی نرسیده بود. ظهر بود. روی زمین لخت ایستاده بودم به نماز، که یکی وارد شد و جانمازی جلویم پهن کرد. نماز که تمام شد، نگاهش کردم. سلام کرد و لبخند زد. پرسیدم: چهره شما برایم آشناست. اسم شما چیست؟ گفت: غلامرضا. گفتم: غلامرضا تختی؟ باز تبسم کرد...»

بازمانده زلزله بوئین زهرا با آن لهجه آذری تعریف می کرد و ما در ابن بابویه، نزدیک مزار آقاتختی، زیر باران ایستاده بودیم. اشک ها با باران درآمیخته بودند، قطره قطره.

بعد، گروهی از بچه مدرسه ای های شهر ری آمدند که شعار می دادند: «شیر دلیران کیه؟ غلامرضا تختیه...»

دخترهای کوچک، پسرهای کچل. باران به صورت های درخشان شان می خورد و می خندیدند. با پلاکاردهایشان از کنار بساط پیرمرد خیاط رد شدند. این مرد از همان سال اول انقلاب که مردم توانستند اولین مراسم باشکوه را برای آقا تختی بگیرند، هرسال آمده. تا پیش از آن، حکومت اجازه برپایی هیچ مراسمی را برای جهان پهلوان خفته نمی داد. حتی خانواده آن مرحوم، شهلا همسرش و بابک پسرش، مخفیانه می آمدند و می رفتند. اما با پیروزی انقلاب، دیگر منعی نبود. آن سال همه آمدند، از بزرگان و مشاهیری مثل شهید چمران و سایر سیاسیون گرفته تا مردم عادی، که موج زدند و 17 دی سر خاک پهلوان پرپرشان آمدند.

استاد خیاط را می گفتیم. این مرد چندین تابلو از لحظه های زیبای زندگی غلامرضا تختی را با تکه پارچه های مختلف ساخته. از دیدارش با مرحوم طالقانی گرفته تا در آغوش کشیدن مادر پیرش، یا همان جمع آوری کمک های مردم به زلزله زدگان بوئین زهرا و عرض ادب و زیارت آستان امام رضا.

باورت می شود؟ سی و چند سال است این تابلوها را با خودش می آورد ابن بابویه و نمایش می دهد. توی این سرمای دی ماه. می ایستد سر خاک، زیر باران، زیر برف. می پرسم: چند؟ از پشت عینک ته استکانی اش نگاه می کند و می خندد: «فروشی که نیست، برای تماشاست. آوردم تا همه ببینند و بدانند که آقا تختی چه فرشته ای بود و چه کارها کرد.»

نگاه می کنم. نگاه کن! این فقط بخشی از لحظه های زندگی غلامرضا تختی است. آدم حسرت می خورد که چه زندگی پرباری، چه زیستن سعادتمندانه ای. پر از پهلوانی و زورآوری و سکو و مدال، پر از قهرمانی و بالا رفتن از پله های قلب مردم...

حالا چرا غلامرضا؟ بابک می گوید: «پدرم فرزند آخر خانواده بود. برای همین عزیز پدر و مادرش بود و چون آن ها اهل دین و ایمان بودند، اسم او را غلامرضا گذاشتند؛ تا به اهل اش خدمت کند.»

رضا، رضا، غلام رضا. زیاد داریم آدم هایی که به این نام شناخته می شوند. اما کدام یک به عزت و شهرتی رسیدند که غلامرضا تختی رسید؟ کدام شان این اندازه مردم دار و محبوب شد؟

بچه سر به زیر خانی آباد، شاگرد دکانی بود تا کمک خرج خانواده باشد. همان وقت باشگاه هم می رفت. شنیده بود برای سلامت زیستن، باید که ورزش کرد. شاید هم از همان وقت ها سودای قهرمانی داشت، قهرمان دل ها شدن. چهار دوره در مسابقات المپیک روی تشک رفت، که بار آخر به اصرار مردم بود. یک رکورد جاودانه که خیلی ها سعی کردند تکرارش کنند، اما نتوانستند. زورشان نرسید. زور که داشتند، اما مگر تختی با زور محبوب مردم شد؟ غلامرضا با آن تعظیم های محجوبانه اش برابر مردم و آن بزرگ منشی که در چهره اش موج می زد و در رفتارش پیدا بود، بلندآوازه شد، جهان پهلوان مردم ایران شد.

مدال اگر گرفت، برای خودش نگرفت. مگر آن دفعه ها که نگرفت، نگفته بود: «خجالت می کشم برگردم ایران. جواب مردم را چه بدهم؟»

کدام قهرمان دیدی که اینطور بگوید؟ کیف جام و مدال قهرمانی به این است که به در و دیوار خانه بزنی و بنشینی به تماشا و لذتش را ببری. اما غلامرضا اینطور فکر نمی کرد. تمام مدال های او در موزه آستان قدس رضوی است و به پیشگاهی تقدیم شده که تختی به نام آقایش شده بود، عزیزترین غلام اش شده بود.

«هادی ساعی» هم یکی از کسانی ست که اغلب در مراسم 17 دی شرکت می کند. او بچه شهر ری است و این مجاورت با مزار آقا تختی، روی او تاثیر عظیمی داشته. هادی نه تنها مثل جهان پهلوان همه مدال های رنگارنگی که در سال های قهرمانی گرفته را به موزه آستان قدس هدیه کرده، بلکه سعی می کند در برابر مردم هم از الگوی غلامرضا تختی تبعیت کند. این که از کارهای خیریه او کم تر می شنویم یعنی که خودش دوست ندارد کسی بداند. پس ما هم سکوت می کنیم.

این یعنی می شود غلامرضا هم نبود و غلامِ رضا بود. حتماً که نباید به اسم دل بست، یا از آن ناامید شد. اما قدیمی ها اعتقاد دیگری داشتند. در اساطیر ایران زمین می بینیم که اسم و رسم چقدر مهم بوده و در سرنوشت آدم ها تا کجا تاثیر گذاشته. مثلاً در «شاهنامه» هروقت نبردی درگرفته، پهلوانان اول از اسم یکدیگر می پرسند. در رجزخوانی و به کنایه می گویند: «بگو که نامت چیست و قرار است مادر چه کسی بی پسر بشود؟»

اعتقاد قدما بر این بود که نام، نیمی از قدرت است و نباید آن را برای حریف آشکار کرد. قهرمان قصه اغلب هوش به خرج می دهد و نمی گوید که «رستم دستان» است. این اما یک بار به تراژدی بزرگی منتهی می شود که همان داستان کشته شدن سهراب به دست پدر است. رستم در نبرد با پهلوان جوان، نامش را نمی گوید و پدر و پسر بی خبر درهم می آویزند و داستان به اوج می رسد:  غمنامه رستم و سهراب...

در داستان آقا تختی اما رستم خودش بود، سهراب هم خودش بود. هم در دوران حماسه، نقش پهلوان بزرگ و بی همتا را بازی کرد و هم به وقت غم، کشته عشق شد و دل ها خون کرد. مردی که مردم پشت سرش از قول حضرت حافظ خواندند: «ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است/ ببین که در طلبت حال مردمان چون است.»

وقتی تنها فرزند غلامرضا تختی، بابک بچه دار شد؛ تردیدی برای نام گذاری نوه آقا تختی نبود. او می گوید: «اسم فرزندمان را غلامرضا گذاشتیم، به یاد مردی که به این نام بود و عزیز بود.»

به این ترتیب، غلامرضا تختی دیگری متولد شد که مثل پدرش میراثدار نام تختی بود. با این فرق که اگر بابک فقط شهرت «تختی» را به دنباله نامش داشت و هرکجا می رفت و می شناختندش، شعار و فغان به آسمان می رفت و مردم بوسه بر رو و اشک زیر پایش می ریختند؛ غلامرضای کوچک کپی بی نقصی از نام پدربزرگ نادیده داشت.

بابک که هرگز پدر را ندیده اما همیشه سایه سنگین جهان پهلوان را در زندگی اش احساس کرده، بهتر از هرکس می دانست «تختی بودن» یعنی چه. اما حوادث سال های کودکی غلامرضا، حتی او را هم غافلگیر کرد. غلام در اولین سال و دقیق تر بگوییم، در اولین روزهای دبستان رفتن؛ طعم دیگری از مزه تختی بودن را چشید. اگر تا پیش از آن روزها فقط عزت بود و احترام، و همه بزرگ ترها دوستش داشتند و احترامش می کردند، در دبستان اولین نامهربانی ها را دید؛ آن هم از همکلاسی هایی که به او گفته بودند قرار است از میان آن ها دوستانی پیدا کند.

بچه های بزرگ تر، بچه های شر، تا شنیده بودند این کودک ظریف و زیبا، با آن چشمان سبز و موی خرمایی روشن، غلامرضا تختی است؛ به فکر افتاده بودند با جهان پهلوان اسطوره ای دست و پنجه نرم کنند. چه فرق می کرد که حریف چند سال دارد؟ مهم این بود که غلامرضا تختی بود و اگر شکستش می دادند بعد می توانستند مدعی پیروزی بر پهلوان پهلوان ها باشند!

«منیرو روانی پور» مادر غلام تعریف می کند که تنها پسرش از دو- سه روز اول دبستان خاطرات بدی دارد. هر روز با صورت و بینی خون آلود برمی گشته و دیگر دلش نمی خواسته به مدرسه برگردد. منیرو مجبور به دخالت می شود؛ می رود و اعتراض می کند. ناظم و مدیر و معلم که بودن نوه آقا تختی در کنارشان را هدیه الهی می دانستند، سراسیمه دویدند. رفتند سر کلاس و سر بچه ها تشر زدند. اما مسلماً بی فایده بود و بعد که آرام شدند، یادشان آمد که: مگر ما به بچه هایمان چه گفتیم و چه یادشان دادیم که حالا توقع بی خود از آن ها داریم؟

نسل ها بعد از مرگ آقا تختی آمدند و تنها لبخند قشنگ آن مرد را در قاب های کهنه پدران شان دیدند، و شنیدند که تختی قدرتمند بوده، پهلوان بوده، مدال گرفته و کارهایی هم کرده. اما آیا کسی دقیقاً گفت که چه کار؟ گفت که چرا تختی الگو شد، قهرمان شد، اسطوره شد؟

نه، کسی نگفت. اگر هم گفت، آنقدر بلند نگفت تا همه بشنوند. بچه های نسل های بعد نشنیدند و نمی دانند. پس اگر بی حرمتی می شود، تقصیر بچه ها نیست... معلم درس روز بعد را کوتاه گفت، اما آنقدر عاشقانه گفت و درس آنقدر درس خوبی بود که محال است از یاد بچه های آن کلاس برود.

بعد، فردای آن روز، وقتی که غلامرضای کوچک به کلاس برگشت؛ یک دفعه همه همکلاسی ها جلوی پایش بلند شدند. صلوات فرستادند و با هم خواندند: «شیر دلیران کیه؟ غلامرضا تختیه...»

غلام یکه خورد. طفلک انتظار این را نداشت و سر در دامن خانم معلم عینکی، آرام آرام گریه کرد. درست مثل خود آقا تختی، هربار که از مسابقه برمی گشت و سیل مردم را می دید که به استقبالش آمدند. خیابان ها را چراغانی کردند و گل به پایش می ریزند. غلامرضا آهسته و بی صدا اشک ریخت، درست مثل خود آقا تختی وقتی که به ستون های حرم امام هشتم بوسه می داد، هربار که می خواست به مسابقه ای برود و اول به پابوس آقایش می رفت: «یا امام رضا، کمکم کن تا شرمنده مردم نباشم.»

و اینگونه بود که غلامرضا تختی چنان حسرت برانگیز زیست که نه فقط شرمنده مردم نشد، که عزیزترین عزیزان و قهرمان تمام دوران ایران زمین لقب گرفت؛ هم پای شیر دلیران، رستم دستان.

"مزدک علی نظری"


http://mazdakali.blogfa.com/post-132.aspx



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ | 20:57 | نویسنده : لـَمپا1989 |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.